یوسف عبداللهی بندسری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
ششم اسفند ۱۳۴۵، در روستای
بندسر از توابع
شهرستان بهشهر به دنیا آمد. هشتمین فرزند خانواده بود. پدرش تقی و مادرش حوا جعفری نام داشت. تحصیلات ابتدایی را در روستای
بیشهبنه به پایان رساند و سپس به تحصیل علوم دینی روی آورد و دو سال در
مدرسه علمیه ملاصفرعلی بهشهر درس خواند. مجرد بود. به عنوان سرباز ارتش از طریق
لشکر ۸۱ زرهی کرمانشاه به جبهههای نبرد اعزام شد. هشتم تیر ۱۳۶۵ در منطقه
شرهانی و در جریان
عملیات کربلای یک، بر اثر اصابت تیر مستقیم به پیشانی به شهادت رسید. پیکر او هجدهم تیر ۱۳۶۵ در گلزار شهدای روستای
لرما به خاک سپرده شد.
[ویرایش]
بهشهر، شهر كوچكى بود و مردم متمولى نداشت. شهريۀ حوزههاى علميه هم خيلى ناچيز بود. آيت الله سيد صابر جبارى بهعنوان امام جمعه، پيشنهاد كرد كه براى طلابى كه وضع مادى بدى دارند، از نانوايى سپاه، نان گرفته شود. گاهى هم از مسجد امام صادق عليه السلام، نان مىگرفتند. شعبانعلى پهلوان، شاطرى بود كه از صبح على الطلوع مىآمد و نان حوزه علميه را تأمين مىكرد. مدير حوزه در نقاشمحله ساكن بود. هنوز آفتاب نزده، «بسمالله» را نصفه گفت كه در را باز كرد تا به سمت نانوايى سپاه برود نگاهش روى صورت يوسف عبداللهى مبهوت شد. سلام كرد. استاد، لبخند زد و جواب سلام داد. پرسيد: فرمايشتان؟ نزديك امتحانات هم نبود، كه استاد، فكر كند كه طلبهاى آمده كه اشكال رفع كند. آنهم اين وقت صبح، كلۀ سحر. همچنين بعد از امتحانات هم نبود كه طلبهاى بخواهد راجع به نمرهاى چكوچانه كند. بهعلاوه يوسف شاگرد زرنگ حوزه بود و نمراتش بالاى ۱۶ و نيازى نبود اين وقت صبح بيايد و به استاد التماس كند. يوسف گفت: استاد هاشمى، شما تشريف ببريد منزل. استاد گفت: مىخواهم بروم نانوايى و براى حوزه نان ببرم. يوسف گفت: من هم از اين بابت مزاحم شدم. شما حق استادى به گردن ما داريد. ما بچههاى هزارجريب، مگر نباشيم كه استاد نان بگيرد. خيلى طول نكشيد كه استاد هاشمى ديد يوسف گونى نان سنگين را به دوش گرفته و سمت حوزه مىآيد. آن وقت كه خبر شهادت يوسف را آوردند و گفتند كه در عمليات شرهانى با لشكر ۸۱ زرهى بود و تير مستقيم بعثىها به پيشانىاش نشسته، استاد، خودش خبر شهادت او را به آيت الله جبارى، امام جعمه رساند و به دستور ايشان طلبهها و اساتيد راه افتادند به سمت روستاى بندسر گلوگاه. هنگام رفتن با مينىبوس، يكى از طلبهها درحالىكه گريه مىكرد، گفت: چند وقت پيش من و آقاى حميدى، رضايى و يوسف با هم توى حجره نشسته بوديم و يوسف گفت من شهيد خواهم شد. من را كه تشييع كرديد، آقاى رياحى، كنار تابوت من مداحى كند. رياحى را قبلاً يوسف به منزلشان مىبرد تا روضه بخواند. يوسف گفته بود: در مراسم تشييع، بلندگو بياوريد و ميكروفن را بدهيد به آقاى رياحى و به او بگوييد آن اشعارى را بخواند كه نگاه مردم را به سمت جبهه روشن كند و آنها را بيدار كند. بسنده نكند به اشعارى كه بخواهد اشك مردم را دربياورد. استاد وقتى اين را شنيد، با حزن عميقى گفت كه به وصيت يوسف عمل كنيد. برادر رضايى گفت: استاد، وضعيت مالى خانوادگى يوسف خيلى خوب نيست. استاد سر تكان داد. رضايى ادامه داد: من با يوسف توى جبهه در يك عمليات همرزم بودم. او هميشه به دنبال اين بود كه حتى در نامههايش، اعتقادات خانواده را بالا ببرد. استاد پرسيد: چطور؟ حاج آقا رضايى گفت: با يوسف سنگر مىكنديم. هواى اينجا خنك است، اما هواى منطقه خيلى گرم بود. ما نمىتوانستيم روز و شب از دست مگسها بخوابيم. در پانصد مترى دشمن بوديم. سنگر در عرض بيست دقيقه تمام شد و ما داخل رفتيم تا ببينيم اندازهاش مناسب است يا نه. وقتى داخل خزيديم، يك خمپاره ۶۰ كه نه صدا دارد و نه سوت، درست بالاى سنگر منفجر شد و ما حتى خراش برنداشتيم. يوسف بلافاصله كاغذى درآورد و براى پدرش نامه نوشت كه «پدرجان، مرگ انسان واقعاً بهدست خداست». بعد اين خاطرۀ خودش را نوشت و بعد اسم تمام فاميلهايش را هم در انتهاى نامه اضافه كرد؛ برادرهايش و خواهرهايش را يك يك اسم نوشت، بعد فاميلهايش و همسايهها را يك يك اسم نوشت و تقريباً اسامى يك صفحه شدند و به همه سلام رساند. او اين پيام را ضمن اين احوالپرسى به همه رساند كه خداوند همه كارۀ عالم است. او نسبت به تمام كسانى كه مىشناخت احساس مسئوليت مىكرد. رضايى كه اين را گفت، يكى از طلبهها حرف او را تكميل كرد كه: من با برادر يوسف آشنا هستم. او يكبار براى من تعريف كرد كه نمىخواستم بگذارم دخترم به مدرسه برود. فكر مىكرد كه مدرسه به درد دخترها نمىخورد و دختر بايد به فكر كارهاى خانه باشد. يوسف وقتى اين را شنيد، از جبهه براى برادرش نامه نوشت كه بگذار هاجر درسش را بخواند. بعد برايش دلايل زيادى نوشت كه او را مجاب كرد تا دخترش را به مدرسه بفرستد. مينىبوس داشت به سمت روستاى بندسر مىرفت و همه به ياد يوسف گريه مىكردند. استاد گفت كه وصيتنامهاى ايشان نوشته كه در دست من است و آن را براىتان مىخوانم: -.... از دوستان و آشنايان مىخواهم اگر از من بدى ديدهايد به بزرگوارى خودتان ببخشيد. سخنى دارم با برادران خودم كه اسلحه مرا بردارند و راه شهيدان و من حقير را ادامه دهند. دست از اسلام و از امام امت برندارند. نماز بر جنازه ام امام جمعه محترم، سيد صابر جبارى بخواند.