مهدی آخوندیان امیری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
دوازدهم تیر ۱۳۴۴، در
شهر امیرکلا از توابع
شهرستان بابل متولد شد. دومین فرزند خانواده بود. پدرش رضا و مادرش شهربانو محمدحسینپور نام داشت. تحصیلات خود را تا دریافت دیپلم رشته اقتصاد ادامه داد. به مدت شش سال در
حوزه علمیه قم تا سطح یک تحصیل کرد. مجرد بود. به عنوان بسیجی از
لشکر ۲۵ کربلا با تخصص امدادگر و
تخریبچی در جبهه حضور یافت. بیست و نهم خرداد ۱۳۶۵ در منطقه
مهران، چند روز پیش از عملیات
کربلای یک، بر اثر اصابت ترکش به سر به شهادت رسید. پیکرش در منطقه جاماند و حدود ۶ سال و نیم
مفقودالاثر بود. پیکرش در اسفند ۱۳۷۱ در
گلزار شهدای شایستگان امیرکلا به خاک سپرده شد.
[ویرایش]
مهدى گفته دعا كليد است؛ بهترين سرمايه است؛ با دعا كردن، هر چيزى را مىتوان انجام داد؛ كليد خزاين خداست. آقارضا از صبح زود سر كار رفته و مىدانم از كارى كه من تصميمش را گرفتهام باخبر نيست. اگر هم باخبر باشد، حتماً خوشحال نخواهد شد. بههرحال، بچهاش را خيلى دوست دارد و جان و عمرش مهدى است. نيمهشبها بااينكه خودش مىداند مهدى مىرود يك گوشهاى و مشغول نماز شب مىشود، آنقدر مىگردد تا او را موقع خواندن نماز شب و التماس و التجا به خدا نگاه كند تا دلش آرام شود. من هم مىدانم كه مهدى راضى نيست ما موقع دعا برويم بالاى سرش و ضجه زدنش را تماشا كنيم؛ اما پدرش است. حرفى نمىتواند بزند. من هم چون اين را مىدانم، وقت گريه و زارىاش به درگاه خدا، بالاى سرش نمىروم. حتى سعى مىكنم گوش هم نايستم و از پشت در به كارش سرك نكشم. البته، بعضى وقتها نمىشود كه نروم. دلم ريش مىشود. آن روز از داخل زيرزمين صداى زمزمهاش به گوشم رسيد. آنچنان ضجه مىزد كه نتوانستم تا پشت در زيرزمين نروم و فالگوش نايستم و گريه نكنم. شايد هم همين فالگوش ايستادنها حالا باعث شده كه دست به اين كار بزنم كه شايد بعدها پشيمانى هم به دنبال داشته باشد. هنوز هم صداى بحث حاجىدايى و زندايى از حياطشان به خانۀ ما مىآيد. معمولاً بحث و جدلشان هم از دعا به جان مهدى شروع مىشود. مهدى برايشان يك كرسى درست كرده كه گرمايشش برقى است. حاجىدايى سرمايى است و هرچه زندايى ذغال آتش مىزد و زير كرسى معمولى مىگذاشت، گرمش نمىشد و هر روز خدا باهم بحث داشتند. حالا اما هى مهدى را دعا مىكند كه پاهايش گرم شدهاند و جان به پَك و پهلويش برگشته. زندايى هم در دعا به جان مهدى، با دايى همراهى مىكند و هى مىگويد الهى حاجتروا بشى شيخمهدى كه من را از آتش زدن ذغال خلاص كردى. تا اينجا مشكلى نيست و مشكل از آنجا شروع مىشود كه حاجىدايى به زندايى مىگويد كه زن حالا كه كرسى ما برقى شده، تو نبايد دست از ذغال آتش كردن بردارى. گاهى هم كرسى برقى را از برق بكش و زيرش همين ذغال آتش خودت را بگذار. هر بار هم بهانهاى درمىآورد: يكبار مىگويد گرم كه شد اين كار را بكن تا هواى خانه معتدلتر شود؛ يكبار مىگويد كه گاهى بايد دلمان براى كرسى قديمى هم تنگ شود و آن را كامل دور نيندازيم؛ حالا هم كه از صبح مىگويد نكند پول برقمان زياد شود. بيا تركيبى بزن از ذغال آتش و كرسى برقى؛ اما زندايى زير بار نمىرود و مىگويد مىخواهى كرسى برقى را جمع كنم و برگرديم به سابق. البته، اينطور مىخواهد حاجىدايى را از سرما بترساند، وگرنه او ديگر عهد كرده كه دست به ذغال نزند. از آن طرف، كوچه صداى تلويزيون خاله تا اين سر كوچه مىآيد. بچههايش صدايش را تا ته زياد مىكنند. وقتى مهدى داشت تلويزيون خاله را تعمير مىكرد، هيچكس باورش نمىشد كه او بتواند آن را تعمير كند. خود خاله به مهدى سفارش كرده بود كه اگر از حوزۀ علميه برگشتى، تلويزيونى براى ما بخر و به جايش يك بوقلمون حسابى برايت سر مىبُرم و كباب مىكنم. اما وقتى تلويزيون را مهدى تعمير كرد، هيچ حرفى از بوقلمون هم به ميان نيامد. ننه هم آن سمت حياط مشغول بچههاست. فقط جاى مهدى خالى است؛ و من در اين هياهو مىخواهم براى مهدى كارى انجام بدهم كه از آن كمى مىترسم؛ چون مهدى به ما كمك مىكند و دست هركسى را مىگيرد؛ چون مهدى هميشه مطيع ما بوده و هرچه ما گفتهايم انجام داده؛ يعنى از همان سال ۴۴ كه خدا او را به ما داده، من يادم نمىآيد كه يكبار ما را رنجانده باشد؛ نه دردسرى نه اذيتى. ۴۴ سال اول راهنمايى را كه تمام كرد، مىخواست به حوزۀ علميه برود؛ اما بهخاطر خوشايند من، علاوه بر اينكه از دوازدهسالگى به حوزه رفت، تابستانها راهنمايى و دبيرستانش را هم خواند و ديپلم گرفت. من كه سر درنمىآوردم، اما پدرش مىگفت ماشاءالله مهدى لمعتين را هم تمام كرده. پس جا داشت كه من هم براى او كارى انجام دهم. مىخواستم آستينهايم را برايش بالا بزنم كه جنگ شروع شد و او در عملياتها و مناطق مختلف حضور پيدا كرد: در كردستان امدادگر؛ در جنوب بسيجى و مبلّغ. اما آنچه من مىدانستم و پدرش نمىدانست اين بود كه او در عبادتهاى طولانىاش و ضجههايش از خدا شهادت مىخواست. او از خدا شهادت مىخواست و من از خدا سلامتش را. اين رسم هميشه من و او بود: او در خلوتگاهش و من پشت در، هر دو دست به دامان خدا و هر دو نالان و گريان. خودش به من گفته بود كه در نهجالبلاغه آقا اميرالمؤمنين فرمودهاند كه دعا خزاين خداست و من يقين داشتم كه تا وقتى بر در اين خانه زارى مىكنم، مهدى طورى نمىشود؛ البته، راستش تا چندروز پيش كه از منطقه آمد. با لباسهاى خاكى وارد خانه شد و قبل از اينكه پوتين از پايش جدا كند، پرسيد: «مادر، از رفقايم كدامشان شهيد شده؟» من طفره رفتم و او قسم داد و اصرار كرد. گفتم: «اول بيا و لباست را بِكَن و چيزى بخور.» او همانطور ايستاده بود در قسمت كفشكنى و اصرار مىكرد و قسم مىداد. واقعاً دلم نمىآمد كه بگويم؛ اما يكىيكى شمردم: سيدعلى موسوى. دهانش باز شد؛ عباس صمدى. احساس كردم دنيا دور سرش مىچرخد؛ هادى توكلى. اسم رفيقهاى صميمىاش را كه شنيد، سرش را كوبيد به ميلۀ آهنى فرورفته به ديوار راهرو؛ طورىكه گمان كردم سرش شكافت و دويدم طرفش. روى زمين نشست و گفت: «آب رستمكلا به من حرام است. من ديگر به رستمكلا نخواهم آمد.» زيرورو شده بود مهدى. دل توى دلش نبود. انگار يك پرنده است كه ما بهزور در خانه نگهش داشتهايم. براى همين از آن شب به بعد، باز من پشت در ايستادم و او ضجه مىزد كه شهيد شود، اما من ديگر ضجه نزدم كه سالم برگردد. بعد از چند روز هم كه به كربلاى يك اعزام شد، وضو گرفتم و برايش دعا كردم و از خدا خواستم حاجت دلش روا شود: «خدايا، نگذار مهدى من، كه آنقدر دل ما و همه را شاد مىكند، دلغمين بماند. نگذار غصه بخورد. حاجتش را بده.» شايد شهادت مهدى در مهران در آخر خرداد ۶۵، با همين دعا مقارن شده باشد. شايد هم چند دقيقه يا چند ساعت يا چند روزى طول كشيده باشد. سر مهدى گلوله خورده بود؛ اينها جاى هيچ تعجبى براى من ندارد؛ چون مهدى به من ياد داده كه دعا از مهمترين دارايىهاى انسان است و كليد گنجهاى خداست.