• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمدعلی شیخی تبار درزی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



هفتم فروردین ۱۳۴۴، در محله درزیکلا شیخ از توابع شهرستان بابل متولد شد. پنجمین فرزند خانواده بود. پدرش ابوالحسن و مادرش سیده محرم میرزاپور نام داشت. تحصیلات عمومی را تا اخذ دیپلم علوم تجربی در بابل به پایان رساند و از سال ۱۳۶۲ با ورود به مدرسه علمیه جعفریه رستمکلا، به تحصیل مقدمات علوم اسلامی پرداخت. سال ۱۳۶۴ ازدواج کرد. به عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا در جبهه حضور یافت. بیست و یکم بهمن ۱۳۶۴ در جریان عملیات والفجر هشت در منطقه شبه‌جزیره فاو، هدف بمباران شیمیایی نیروهای ارتش بعث عراق قرار گرفت و دچار جراحت شدید ناشی از گازهای شیمیایی شد. ابتدا برای طی مراحل درمانی به بیمارستان شهید لبافی‌نژاد تهران انتقال یافت، اما با وخامت حال، جهت مداوا به بیمارستانی در کشور هلند اعزام شد. پس از ماه‌ها تحمل عوارض شیمیایی، در بیست و ششم مرداد ۱۳۶۵ در بیمارستان کشور هلند به شهادت رسید. سوم شهریور ۱۳۶۵ تشییع و در گلزار شهدای درزیکلا شیخ به خاک سپرده شد.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

بلژيك و هلند با هم فرقى ندارد. هرجا كه باشم و هرجا كه باشى، صداى نفس‌هاى سرخت را مى‌شود شنيد. اين شش ماه چه اندازه هوا بر من و تو سنگين آمده. من روى تخت بيمارستان بلژيكم و تو ميان چنين بسترى در هلند. حال تو اما از من وخيم‌تر است. سرفه‌هاى تو در اين شش ماه حال نامزد جوانت را پريشان كرده. حتى حال همسر مرا كه خواهر اوست. دو خواهر سر در هم فرو برده و گريسته‌اند به حال نفس‌هاى سنگين من و تو. هرم گرماى مرداد ماه ۶۵ ميان ريه‌هايم پيچيده. حالِ تو را هم خوب مى‌دانم. چه بسا اين روزها تنفس براى تو دشوارتر شده باشد. براى تو كه اولين نفست را در هواى سپيد زمستان ۱۳۴۴ ميان جان نشاندى؛ آن‌هم هواى پاك روستاى زيكلاى شيخِ اميركلاى بابل را؛ روستايى كه با همه فقر و تنگدستى مردمانش، سرشار بود از چشمه‌هاى محبت و ايمان. ابوالحسن شايسته‌ترين مرد بود براى آن‌كه پدرت باشد. زحمت مى‌كشيد و عرق مى‌ريخت تا نان حلال بياورد سر سفره خانواده. تو با پاك‌ترين لقمه‌ها رشد كردى و مدرسه را در همه مقاطع تحصيلى‌اش ادامه دادى. ديپلم را گرفتى و خبر قبولى‌ات در دانشگاه پخش شد ميان روستا؛ اما دنيا در نگاهت جور ديگرى شده بود. به جاى دانشگاه، تو را در كلاس‌هاى درس حوزه علميه رستم‌كلاى بهشهر ديدند. پنج ماه در آن‌جا حجره نشين بودى و در مباحثه و درس دل داده بودى به معارف قرآن و وحى. زمزمه‌هاى انقلاب، تو را به صحنه‌هاى سياسى پيوند داده بود. همراه با جمعيت مبارزان در فعاليت‌هاى انقلاب حضور داشتى. بعد هم اخبارى كه از مرزهاى ايران و تجاوز دشمن شنيده شد، تو را بى‌تاب كرد. همين سال قبل بود كه ازدواج كردى و من شدم باجناق تو كه نه برادر؛ آرى، خدا تو را برادر من قرار داد. سه ماه از عقد ازدواجت گذشته بود كه آمدى سراغم. با شنيدن صداى سرفه‌هاى ممتد من پرستار وارد اتاقم شد. هروقت پريشان مى‌شوم، سلول‌هاى شيميايى‌شده، آزارم مى‌دهند. پرستار با همان كلمات لاتين از من مى‌خواهد كه آرام باشم. به گمانم جراحى سختى در پيش دارم. پرستار بيرون مى‌رود و من برمى‌گردم به مرور تو؛ به اين‌كه بايد با تو تماس بگيرم تا بدانم در بيمارستان هلند در چه حالى هستى. قبل از آن‌كه دست ببرم طرف تلفن، ياد التماس‌هايت مى‌افتم. داماد سه ماهه، افتاده بود به پاى باجناقش و قسمش مى‌داد كه در اعزام راه را برايش آسان كند. با سلاح منطق به مقابله با تو برخاستم. گفتم به دو دليل از اين كار معذورم؛ يكى به‌خاطر پدرت كه سالخورده است و كمك به او بر جهاد اولويت دارد؛ دوم به‌خاطر تازه عروست. تو اما عاشق بودى و عقل را به حريم دل خود راه نمى‌دادى. از عاشورا حرف زدى و از آنچه در حوزه درك كرده بودى. مجبور بودم تسليم خواسته تو شوم. همان قدم اول مى‌خواستى بروى خط مقدم. هرچند آموزش ديده بودى و ورزيدگى و هوشمندى‌ات به حدى بود كه تصميم گرفتم تو را معاون گردان كنم. اين بهترين تصميمى بود كه مى‌توانستم بگيرم تا هم تو را راضى كنم به حضور در جبهه و هم مانعت شوم از رفتن به خط. دلم براى همسرت مى‌سوخت؛ تازه عروسى كه بايد با قطرات اشك، كنار آينه و قرآن، همسرش را به آغوش مرگ مى‌فرستاد. راهى شلمچه شديم. كربلاى پنج بود و آزادسازى فاو. عمليات والفجر هشت بود و اروند رود. چشم دوخته بودم به نخل‌هاى بلند و تو خيره شده بودى به سايه آن‌ها در آب‌هاى اروند. نفس‌زنان با بچه‌هاى گردان دور هم جمع شده بوديم تا خستگى را از تن بيرون كنيم. تو داشتى از ۲۲ بهمن حرف مى‌زدى و مى‌گفتى كه امروز هفتمين سالگرد پيروزى انقلاب است. دلم هواى آن را داشت كه زير نخل‌ها جشن پيروزى بگيريم. ناگاه هواپيماهاى دشمن، يكى يكى بر فراز سرمان ظاهر شدند. به خود آمديم و ديديم كه بوى سير همه جا را پر كرده. سرفه‌هاى ممتد، ما را از گاز شيميايى مطمئن كرد. به سختى آتش روشن كرديم و سرفه كنان با چشم‌هاى سوزان خود را رسانديم به بيمارستان صحرايى. دكتر ما را زير دوش آب فرستاد و وقتى از اين درمان حاصلى نديد، منتقل شديم به بيمارستان. اين‌جا تاريخ‌ها را به ميلادى نوشته‌اند، اما به گمانم امروز ۲۶ مرداد باشد؛ يعنى شش ماه از سرفه‌هاى سرخ من و تو مى‌گذرد. دست مى‌برم طرف تلفن تا مثل روزهاى گذشته حالت را بپرسم. حال من به اندازه سلامتى تو مهم نيست. چرا كه اگر تو خوب نشوى، من هرگز نمى‌توانم جواب نگاه‌هاى سنگين خانواده‌ات را بدهم هيچ جوابى ندارم براى دل شكسته همسرت. اما قرار بر اين نبود كه تو راهى خط شوى. آن شب هم كه تو را در حال آمدن به خط ديدم، مانعت شدم، اما زل زدى به چشمانم و قاطعانه گفتى جلوى آمدنت را نگيرم. چون تو چيزى مى‌دانى كه من از آن بى‌خبرم. در تمام راه با خود فكر كردم كه از كدام بى‌خبرى حرف زده‌اى؛ هرچه بود، نتوانستم مانعت شوم. كسانى كه سرزنشم كرده‌اند، خبر ندارند كه رفتن تو دست هيچ كس نبود؛ هيچ كس قدرت آن را نداشت تا مانع قدم‌هاى استوار تو شود. گوشى تلفن را برمى‌دارم و شماره تو را مى‌گيرم. صداى پشت خط، صداى تو نيست. يكى از همراهان توست كه با بغضى سنگين با من حرف مى‌زند. عرق سردى مى‌نشيند روى پيشانى‌ام. اختيار هيچ چيز دست خودم نيست. از همه دنيا فقط اين را مى‌فهمم كه بايد با اولين پرواز برگردم به ايران. درمان من، تنها آخرين ديدار توست. بايد برگردم قبل از آن‌كه تن جانباز تو را بسپارند به آغوش گلزارِ زيكلاشيخ.






جعبه ابزار