• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمد مهدی آرزم

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



پانزدهم تیر ۱۳۴۰ در شهر فریدونکنار متولد شد. اصالتاً اهل شهمیرزاد استان سمنان بود. پدرش نعمت‌الله، شغل مغازه‌داری داشت و مادرش فاطمه صغری اسماعیلی نام داشت. تحصیلات خود را تا پایان دوره متوسطه ادامه داد. سپس در مدرسه امام جعفر صادق قم تا سطح یک تحصیل کرد. مجرد بود. به عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا، گردان مسلم، بارها به جبهه اعزام شد. بیست و پنجم خرداد ۱۳۶۴ (مصادف با بیست و ششم ماه مبارک رمضان) در منطقه هورالهویزه (ابولیله) بر اثر اصابت گلوله به سر و سینه به شهادت رسید. پیکر وی بیست و هشتم خرداد ۱۳۶۴ در تکیه معصوم‌زاده فریدونکنار به خاک سپرده شد.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

بالأخره انتظار به‌سر خواهد آمد. ممكن است طول بكشد، اما بالأخره تمام خواهد شد. ماجرا از آن وقتى شروع شد كه ما محمدمهدى را ديديم. آن روزهاى اولى كه به جبهه رفته بوديم، در آن حال‌وهواى معنوى تا او را ديديم يقين كرديم همين امروز شهيد خواهد شد. نه فقط ما، بلكه سيد هم گفت: «محمدمهدى شهيد مى‌شود.» از بس‌كه اين بچه با اخلاص و نورانى بود. لباس طلبگى هم به او جايگاهى مى‌داد كه ما شك نداشتيم به شب نكشيده شهيد خواهد شد. خود او هم براى شهادت لحظه‌شمارى مى‌كرد روزشمارى او به اين برمى‌گشت كه او عاشق شهادت بود. البته حرف‌هاى سيد هم دربارۀ محمدمهدى در اين لحظه‌شمارى بى‌تأثير نبود. راست و پوست‌كنده همين كلمات را در دامن محمدمهدى گذاشت. دور هم داخل لنج نشسته بوديم و موج آب محكم مى‌كوبيد به بدنۀ آن، اما محكم‌تر از كلمات سيد نبود كه به محمدمهدى گفت: «تو شهيد خواهى شد. شك ندارم.» همگى از قم راه افتاده بوديم. در واقع جمع شدنمان هم از حرم حضرت معصومه عليها السلام بود. طبق معمول اين چندوقت، روحانى‌ها تجمع كرده بودند تا به بنى‌صدر اعتراض كنند. از جمعيت جدا شديم و شام را با هم خورديم تا شب، ساعت ده، برويم جهادسازندگى و اعزام شويم. فردا صبح به‌طرف انديمشك حركت كرديم و روز بعد در اهواز بوديم. يك‌شب را در اهواز گذرانديم و پنجشنبه به‌طرف بندر ماهشهر آمديم تا با لنج به آبادان برويم. آن روز محمدمهدى شهيد نشد. كم‌كم با هم بيشتر آشنا شديم. اهل فريدون‌كنار بود و متولد ۱۳۴۰. مادر محمدمهدى مربى قرآن بود. پدرش مرد نازنينى كه ذوق هنرى داشت و احساساتش خيلى عميق بود. ناراحتى قلبى هم داشت و ما خودمان را آماده كرديم كه اگر طبق انتظارمان محمدمهدى شهيد شود يك‌جورى به پدرش خبر بدهيم تا شوكّه نشود. به‌علاوه بايد آمادگى اين را پيدا مى‌كرديم تا به پدرش سركشى كنيم، بلكه پدرش روحيۀ خود را نبازد و زودتر با اين مسئله كنار بيايد. پيدا بود كه محمدمهدى اين روحيۀ زهد را از مادرش به ارث برده باشد، اما با هم كه قاطى شديم، ديديم از پدر هم چيزهايى به ارث برده؛ مثلا، وقتى در سنگر شاه وزير جلاد بازى مى‌كرديم، خيلى ماهرانه و هنرمندانه بازى مى‌كرد، و ميانۀ خوبى با تفريح، بگو و بخند داشت. از لنج كه پياده شديم، هيچ‌كس راه هتل را بلد نبود. يك‌شبانه‌روز همان جا در اسكله، مانديم تا بالأخره دنبالمان آمدند. آن روز اول محمدمهدى شهيد نشد. از هتلى كه حالا به شكل قرارگاه درآمده بود، راه مى‌افتاديم به‌طرف حمامى كه نيم‌وجب عمق داشت و در پنج‌كيلومترى هتل بود تا عرق و خاكى كه روى سر و تنمان نشسته را بشوييم، اما همين‌كه اين پنج‌كيلومتر را برمى‌گشتيم، باز همان آش و همان كاسه مى‌شديم. صبح شد و محمدمهدى شهيد نشد. اين براى من يك‌جور حفرۀ ذهنى به‌حساب مى‌آمد. هفته و ماه گذشت، ولى محمدمهدى شهيد نشد. خيلى‌ها شهيد شدند، اما او نه. محمدمهدى كه آن‌قدر اهل عبادت بود و براى شهادت لحظه‌شمارى مى‌كرد، چرا بايد به آنچه مى‌خواست نرسد؟ روزهاى بعد كه در سنگر خمپاره مى‌آمد و هيچ اتفاقى نمى‌افتاد يا آن وقتى‌كه شهر را موشك نه‌مترى زدند و هفت‌ساختمان خراب شد. فكر كرديم يك‌مترى ما موشك خورده، اما باز هم خبرى از تعبير خواب سيد نبود و محمدمهدى خراش هم برنداشت. خودم هم ديدم كه در يادداشت‌هاى شبانه‌اش نوشته است: «تا به امروز كه خبرى نشده.» يك‌سال گذشت و محمدمهدى شهيد نشد. حالا سال جديد بود و شايد قرار بود كه امسال به مراد دلش برسد. ۱۳۶۱ شروع شد و بچه‌ها به هم تبريك مى‌گفتند. به محمدمهدى يك آر. پى. جى تحويل دادند و من تيربار گرفتم. روز بعد بود كه دشمن حملۀ گسترده‌اى را ترتيب داد، زدوخوردمان بالا گرفت، در همين روز بود كه سيد هم شهيد شد، اما محمدمهدى نه. وقتى ديدم يكى از بچه‌ها جلوى چادر فرماندهى درازبه‌دراز افتاده و همه دورش را گرفته‌اند، يقين كردم محمدمهدى باشد، اما بعد كه جلو رفتم، ديدم خود سيد است كه شهيد شده است. آن سال هم محمدمهدى شهيد نشد. سال بعد هم همين‌طور، سال بعدش هم. در تمام اين چندسال محمدمهدى همان‌طور نوربالا مى‌زد و رشادت‌هايش در خط مقدم مثال‌زدنى بود. براى شهادت لحظه‌شمارى مى‌كرد، اما شهيد نمى‌شد. ۲۶ خرداد ۱۳۶۴ بود كه شنيدم از هورالعظيم پيكر شهدا را آورده‌اند و براى شناسايى رفتيم. خيلى‌وقت بود كه محمدمهدى را هم نديده بودم. شايد ديگر اين انتظار از خاطرم رفته بود و ديگر به آن فكر هم نمى‌كردم. انتظارات، درست در يك چنين مواقعى است كه به سرمى‌آيند. وقتى‌كه ديگر اميدى به آن‌ها نيست. تير درست خورده بود به‌جايى كه عمامه‌اش را مى‌بست. گفتند كه در ابوليله هنگام جنگ مستقيم با بعثى‌ها به شهادت رسيده درست همان‌طور كه چندسال انتظارش را داشتيم.






جعبه ابزار