علی ابراهیمی (بابلسر)
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
هشتم مرداد ۱۳۴۴ در روستای
رودبست از توابع شهرستان
بابلسر متولد شد. اولین فرزند خانواده بود. پدرش احمدعلی و مادرش شوکت جعفری نام داشت. تحصیلات خود را تا دریافت دیپلم رشته اقتصاد ادامه داد. سپس یک سال در
حوزه علمیه موسی بن جعفر مشهد به تحصیل پرداخت. مجرد بود. به عنوان بسیجی از
لشکر ۲۵ کربلا با تخصص آرپیجیزن در جبهه حضور یافت. بیست و دوم خرداد ۱۳۶۵ در منطقه
مهران بر اثر اصابت ترکش
خمپاره به سر و صورت به شهادت رسید. پیکر وی بیست و هفتم خرداد ۱۳۶۵ در
امامزاده سیداحمد رودبست به خاک سپرده شد.
[ویرایش]
على از ماشين پياده شد. حاجى دويد و گوسفند را گذاشت روى زمين. كارد را كشيد. حق داشت. آنچه از رشادتهاى اين سه نفر در جبهه تعريف كرده بودند، جاى اين را مىگذاشت كه برايشان يك گله گوسفند قربانى كنند. پسر بيستو يك ساله، مثل يك مرد كاركشتهى جنگى دشمن را زمينگير كرده بود. مادر على هم حق داشت كه اسفند دود كند و صلوات بفرستد. او پنج سال بچهدار نشده بود. بعد هم كه خدا دو تا پسر به او داده بود و هر دو مرده بودند. براى همين رفته بودند مشهد و نذر كرده بودند كه اگر خدا فرزندى به آنها عنايت كند، موهاى سرش را تا هفتسال كوتاه نكنند، به اين نيت كه يعنى گداى حضرت سلطان است. اين جور رسم بود توى رودبست. مادرش على را بهسختى به دنيا آورد. هفتسال هم به نيت گدايى سلطان علىبن موسىالرضا موى سرش را اصلاح نكرد. بعد از هفتسالگى هم پاى على به مسجد باز شد و كمكم شدند سه نفر. گوسفند روى زمين پا تكان داد و على گوسفند را ديد و رنگ خودش را باخت. رنگش متغير شد و با علامت سر از حاجى خواست كه سر نبرد. انگار كه گفت، اين را بگذار تا يك ذبح بزرگ. اينها سه تا رفيق بودند. على و كاظم و حسن. هميشه سهتا. توى مسجد محل آشنا شدند و قد كشيدند. همان وقتى كه ما مىرفتيم نماز بخوانيم. آن وقتها مىايستادند و اداى ما را درمىآوردند. ما نماز مىخوانديم و قامت مىبستيم، آنها هم دستشان را روى گوش مىآوردند. كمكم هر سه نفر تربيتِ مسجدى پيدا كردند. على بهخاطر اسمش محبت عجيبى به اميرالمؤمنين ابراز مىكرد. همان وقتها يك روز توى مسجد يك قارى برجستهى بينالمللى قرائت قرآن داشت و بعد طبق رسم برادران اهل سنت، صدقالله را بدون على گفت. ما شروع كرديم به تعريف از خواندن آن برادر و اما على اعتراض كرد كه اين چرا واژۀ على را حذف كرد؟ عصبانى بود و وقتى ما خنديديم عصبانىتر شد. ما كلى توضيح داديم كه اين رسم پايان قرآن، هيچ ربطى به حذف اسم امام ندارد و هر دو جور صدقالله، با شمردن يك صفت عظيم براى حضرت باريتعالى و يا دو صفت على و عظيم توصيه شده است. او گفت: يا على و يا عظيم. على به حاجى علامت داد، اين ذبيح را رها كن براى يك ذبح عظيم. دست حاجى شل شد و گوسفند از زير دست حاجى فرار كرد. كمكم ساواك به مسجد حساس شد و كوران مبارزات مردم گرمتر. در همين وقتها بود كه يك چشمه ديگر از اين سهنفر براى بقيه رو شد كه متوجه شدند، بايد حساب ديگرى رويشان باز كرد. على طرحى داد و بعد سهنفرى افتادند به جان شيشههاى مسجد! شيشهها را رنگ كردند. قلممو را توى مدرسه تازه دست گرفته بودند و سر كلاس هنرِ مدرسه چند بار طراحى كردند. حالا ساواك خيال مىكرد، مسجد را نقاشى مىكنند براى قشنگى. خيلى دير متوجه شدند كه رنگ شيشهها براى اين است كه فعاليتهاى سياسى داخل مسجد، از بيرون تحت جاسوسى قرار نگيرد. اين سهنفر با انقلاب، حال و هواى ديگرى گرفتند. نيمهشب از خواب بيدار مىشديم مىديديم كه على توى اتاقى نشسته است و نماز مىخواند. اين ديگر چهجور نمازى است؟ خودشان مىدانستند. حالا ما بايد ادا و تقليد آنها را در نماز خواندن در مىآورديم. اين جور نماز خواندن را بايد رمز گشايى مىكرديم. از مفاتيح و مثلاً مىفهميديم نماز امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف است يا جعفر طيار. بعد بايد اداى گريه كردن و تضرع على را در پيشگاه خدا درمىآورديم. اينها غير از كمكهايى بود كه در كشاوزى مىكردند. قائلهى دانشگاه بابل را همين بچهها بودند كه خواباندند. نه فقط نماز را بايد رمزگشايى مىكرديم، بلكه خيلى از رفتارهاى ديگرش را. مثلا متوجه شديم كه هر وقت منزل فلان فاميل براى صلهى رحم مىرويم، على تمام پسانداز خودش را مىدهد كه حاجى بفرستد براى سيدعماد نابينا. چند بار كه تكرار شد، رمزش را متوجه شديم. اينكه چه ربطى دارد منزل فلان فاميل به سيدعماد. حاجى اول فهميد كه فلان فاميل اهل خمس نيست و اين خمسِ شام و ناهارى كه خوردهايم است كه على مىفرستد براى سيدعماد. بعد هم كه جنگ شروع شد و پيگير شدند براى اعزام به جبهه. ما خيلى نگران بوديم كه اين بچهها، هنوز براى جبهه آماده نباشند. شايد هم نگران بوديم بهخاطر اينكه دائم ديده بوديم براى شهادت تضرع مىكنند. شنيده بوديم كه حوزۀ علميه مشهد، سخت مىگيرد و نمىگذارد موقع درس، بچهها به جبهه بروند. اين بود كه اصرار كرديم به حوزه علميه مشهد بروند. همه با هم جمع شديم و تشويق كرديم كه در حوزه علميه ثبت نام كنند كه رودبست نياز دارد به روحانى. على در حوزه علميه حضرت موسىبنجعفر عليه السلام مشهد ثبتنام كرد و بعد از جبهه با ما تماس گرفت و گفت، طلبهها بايد به جبهه بروند وگرنه از مدرسه اخراج مىشوند. ما فهميديم منظور اصلىاش را. گفتيم ما را گول نزن. ما كه مىدانيم منظورت اين است كه اگر جبهه نروى از دايرهى طلاب واقعى اخراج مىشوى، وگرنه حوزه كسى را مجبور به رفتن جبهه نمىكند. به هرحال راضى شديم به رضاى خدا. حالا هر سهنفر در جبهه بودند و خبر رشادتهايشان را پيك براى ما مىآورد. پدر على يك گوسفند بزرگ تهيه كرد و مادرش اسفند آورد. اما تا على از ماشين پياده شد، با ديدن گوسفند رنگش متغير شد و علامت داد، گوسفند را قربانى نكن حاجى. حاجى تيز بود و فهميد. دست از گوسفند كشيد و گوسفند زد به چاك! ما هر چه پشتسر على ايستاديم آن دو نفر نيامدند. فهميديم كه على بهخاطر اسارت كاظم و شهادت حسن خواهش كرده كه دست از گوسفند بكشند. بعد از آن على هر وقت كه از حوزه به خانه مىآمد و در خط مقدم نبود به خانهى كاظم و حسن سرمىكشيد. اگر مرغى مىخريد يا ماهى از رودخانه صيد مىكرد، اول به خانهى آنها مىبرد. خيلى هم طول نكشيد در عمليات كربلاى پنج موقعى كه داشت در خط مقدّم زير آتش دشمن، رزق بچهها را تقسيم مىكرد با گلولهى مستقيم بعثىها به شهادت رسيد تا حرف آخرش زمين نمانَد و على خودش بشود ذبح عظيم!