• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

عبدالله آقابرار پورعمران

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



سوم خرداد ۱۳۵۰، در شهر قائم‌شهر متولد شد. پنجمین فرزند خانواده بود. پدرش میرزا احمد و مادرش راضیه عسگری نام داشت. تحصیلات خود را تا پایه اول راهنمایی ادامه داد، سپس به مدت پنج سال در حوزه علمیه کوتنا تا سطح دو تحصیل کرد. مجرد بود. پس از طی دوره رزم مقدماتی در پادگان آموزشی سپاه در منطقه بندپی بابل، به عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا به جبهه اعزام شد. دوم مرداد ۱۳۶۷ در منطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش به سینه، گردن و سر به شهادت رسید. پیکر وی پانزدهم مرداد ۱۳۶۷ در گلزار شهدای موحدین به خاک سپرده شد. (نکته: در آن روز پنج شهید تشییع شدند.)

فهرست مندرجات

۱ - تعهید سرخ

۱ - تعهید سرخ

[ویرایش]

درخت‌هاى جنگل شاخه به آسمان برداشته‌اند. اين‌وقت جنگل، از مردادماه سال ۶۷، هيچ‌وقت دلگير نبوده و آفتاب از روزنۀ شاخ‌وبرگ درختان، فضاى جنگل را روشن مى‌كرد؛ اما امروز، جنگل يك دم عجيبى دارد. ناگهان سروكلۀ ميرجان، صفر و انوش پيدا شد. مرا دوره كردند انوش گفت: «آقا، بيا برگرديم كارى پيش اومده» هزار بار به آنها گفته‌ام به من نگوييد آقا. مى‌گويم: «چى شده‌؟ عبداللّه رو آوردن‌؟» انوش دهانش باز مى‌ماند. ميرجان مى‌گويد: «اين چه حرفيه آقاميرزا؟ خانم مريض شده برديمش بيمارستان» به‌طرف قائم‌شهر راه افتاديم. درختهاى جنگلى تُنك شده‌اند، داريم از جنگل خارج مى‌شويم، فضاى ملكوتى قوس و قزح جنگل، جاى خودش را به جاده، ماشين و خانه‌هاى بر جاده داده. وقتى عبداللّه به جبهه مى‌رفت، درست انگار يك مقام بالاى معنوى از خانواده جدا بشود. اين را نه فقط من بلكه تمام ما لمس كرديم و خيلى براى‌مان سخت بود. مادرش بى‌تابى مى‌كرد. عبداللّه به مادرش گفت: «مادر بى‌تابى نكن زود برمى‌گردم». بعد به منزل پدرم رفت تا خداحافظى كند. پدرم به او مقدارى پول براى خرج راهش داده بود، وقتى از منزل خارج شده بودند، عبداللّه پول را در جيب برادرش گذاشته بود و به او گفت: «جايى كه مى‌رم، به پول احتياجى نيست، وقتى شهيد شدم، تو ازطرف پدربزرگمان، خرماى مجلسم رو بخر». به صفر مى‌گويم: «عبداللّه رو آورده‌اند يا نياورده‌اند؟» صفر مى‌گويد: «آقاميرزا، زده به سرت‌؟ فكر كنم ديوانه شده‌اى توى جنگل، عبداللّه كجا اينجا كجا؟» وضع مالى من خيلى بد بود. عبداللّه از سه سالگى مريض و فلج شد، تمام دكترهاى قائم‌شهر، رفته بوديم. جز خدا هيچ اميدى وجود نداشت. بچه چند سال در آن حال بيمارى، درد، رنج و فلج خيلى زجر كشيد. آن وقتى هم كه از آموزشى برگشت، رنگ به صورتش نمانده بود. به من خبر رسانده بودند كه عبداللّه روزه‌اش را در آموزشى كامل گرفته است. گفتم: «براى چى در اين شرايط سخت، روزه گرفتى» گفت: «اون خدايى كه من رو از بيمارى خلاص كرد، حالا عمل به دستورش منو مريض مى‌كند؟» شيشۀ ماشين را پايين مى‌كشم و به ميرجان مى‌گويم: «عبداللّه شهيد شده نه‌؟» ميرجان مى‌گويد: «نه آقاميرزا، باور كن كه از اين خبرها نيست». لعنتى‌ها جان‌به‌لبم كرده‌اند. من يقين داشتم كه عبداللّه شهيد شده. حالا اين‌ها مدام به من اميد مى‌دهند و من خيلى دلم مى‌خواهد كه باور كنم حرف‌شان راست است. بى‌خبرند از اينكه چندباره كمرم را مى‌شكنند، اگر دروغ بگويند. به انوش مى‌گويم: «عبداللّه از كلاس چهارم ابتدايى مى‌خواست بره حوزه من نذاشتم». انوش لبخند تلخى مى‌زند و مى‌گويد: «يادمه آقاميرزا بهش مى‌گفتم تو بايد مهندس و دكتر بشى، براى چى مى‌خواى آخوند باشى‌؟ وقتى به سن راهنمايى رسيد. باز هم اصرار كرد. من هم مشورت گرفتم و يك جورايى راضى شدم. به برادرش گفتم، وقتى ثبت‌نامش كردى برگرديد منزل. اون بعد از ثبت‌نام ديگه تا چند وقتى برنگشت، ترسيده بود كه من پشيمان بشم. با خودم گفتم خاك‌برسرت، اين بچه چطور به درس خداشناسى علاقه داره و تو به فكر اين چيزها نيستى. سعى مى‌كنم كه صورت انوش را ببينم. بعد مى‌گويم: «صفر، مطمئنى كه خبرى از عبداللّه، نياوردن‌؟» يك‌شب نيمه‌هاى شب ديدم كه مشغول عبادت است. صورتش خيس خيس بود. من خوابيدم، براى نماز صبح بلند شدم، باز بيدار بود. خوابيدم، براى رفتن سر كار بلند شدم. باز بيدار بود. به او گفتم: «بچه تو ديشب هيچ نخوابيدى‌؟» گفت: «خيلى نماز نخونده دارم». با خودم گفتم، اين بچۀ شانزده‌ساله اين حرف را بزند تو بايد چه بگويى‌؟ صفر به انوش مى‌گويد: «جواب آقاميرزا رو بده، بگو كه عبداللّه حالش خوبه». ما از ماشين پياده مى‌شويم. وقتى سوار ماشين شد، به مادرش گفتم: «اين زنده بر نمى‌گرده». ان‌شاءاللّه پيكرش را برگردانند كه چشم به راه نمانيم. مادرش با شنيدن اين حرفم ضجه زد. به او گفتم: «به من نگو آقا، آقا فقط اميرالمؤمنين عليه السلام است. به من بگو بابا». گفت: «آقا، اجازه بده برم». لبخند زدم و گفتم: «عزيز من، يه ماهى بمان، استادت گفته، عمامه سرت مى‌ذارم، آن وقت برو» گفت: «جنگ تمام مى‌شه، من بى‌فيض مى‌مانم». گفتم: «استادت اين‌طور مى‌خواد و گفته يه‌ماه بمونه تا عمامه سرش بذارم». استادش راضى شد. عبداللّه خواب ديده بود كه مردى سبزپوش، با عمامۀ سبز از او مى‌خواهد كه به جبهه برود. با صداى برپاى او از خواب پريده بود، خواب را خودش براى آيت‌اللّه سليمانى، استادش، تعريف نكرد. يكى از رفقايش آن خواب را براى تعبير برده بود و نگفته بود كه خواب عبداللّه است. آقاى سليمانى فهميده بود. گفته بود: «به عبداللّه بگيد براى اعزام حاضر بشه». وقتى مى‌رفت، به من گفت: «آقا، پيكرم رو برات ميارن؛ اما تو يه‌بار هم پات به بنياد شهيد باز نشه». گفتم: «به من نگو آقا، هزاربار. تقصير اين اسم و فاميليه كه هى به من مى‌گن، آقاميرزا». حالا راستش رو بهم بگين، انوش، صفر، ميرجان؛ عبداللّه شهيد شده‌؟» بالاخره اين سه نفر تا خيابان خودمان، مدام به من گفتند: «عبداللّه زنده است. حتى زخمى هم نشده». جمعيت مقابل خانۀ ما ايستاده است، منتظرند تا من برسم و تشييع عبداللّه را به بهشت موحدين قائم‌شهر، شروع كنيم. حالا يكى از آن سه نفر كنارم نيست تا بگويم پس اينها براى چه آمده‌اند؟ مادر عبداللّه مقابلم ايستاده و آن يكى پسر پاسدارم كه به من مى‌گويد: «عبداللّه عيد قربان شهيد شده، وصيت كرده امام را تنها نگذاريد، وصيت كرده دو ركعت نماز شكر براى شهادتش بخوانى».






جعبه ابزار