شرف الدین قلی نژاد
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
دوازدهم اردیبهشت ۱۳۴۶، در روستای
آببندانسر از توابع
شهرستان قائمشهر به دنیا آمد. نخستین فرزند خانواده بود. پدرش، محمدرضا، در شرکت گاز اشتغال داشت و مادرش، صفیه مشمولی نام داشت. پس از پایان دوره متوسطه در رشته فرهنگ و ادب، در
دانشگاه علوم اسلامی رضوی مشهد به فراگیری علوم حوزوی و دانشگاهی پرداخت. مجرد بود. عضو رسمی
کمیته انقلاب اسلامی بود. چهارم خرداد ۱۳۶۷ در منطقه
شلمچه بر اثر اصابت ترکش
خمپاره به سر و صورت به شهادت رسید. پیکر او پس از چهار ماه تفحص شد و در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد. (چه کسی بر پیکرش نماز خواند؟) شرح حال داستانی وی در کتابی با عنوان «با خاطراتت زندهام» توسط بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی / نشر رضوی به چاپ رسیده است.
[ویرایش]
مادر اين چيزها را نمىشناسد. بهانه قبول نمىكند. حرفهايى كه پدر مىزند، كلامى كه از دهانش خارج مىشود، نه از قلبش، برايش شبيه به نمايشنامه است. بازيگرى كه ته قلبش چيز ديگرى است، اما براى اينكه حرف بقيه را نشنود، بايد اجراى خودش را روى صحنه پياده كند. بازيگرها كارى ندارند كه راجع بهشان چه فكرى مىكنند. اما مادر مىداند كه ته دل پدر، اين حرفى نيست كه مىزند. شايد او خبرى دارد كه نمىگويد يا دل ندارد كه برود و خبر قطعى را بياورد. حالا هى براى بقيه بهانه مىتراشد؛ از رفتن ابا مىكند. حرف از توكل مىزند، حرف از قسمت مىزند. تا تقدير چه باشد؟ آخر از كجا مىتوانم خبر بياورم؟ مىگويد: مگر چند ماه پيش نگفت كه چرا آمديد اينجا؟ مگر نگفت كه راضى نيستم پدر و مادر پيرم به زحمت بيفتند؟ اعزام پنجم او بود يا چهارم؟ حوزه علميه تعطيل بود آن روزها. صداى نالههاى ته حلقى از بيمارستان بلند بود. هيچ وقت نه از اين نالهها ديده بود و نه شنيده بود مادر. از در بيمارستان شهيد بقايى اهواز، مادر از حال رفت تا برسند به بيمارستان فارابى اصفهان كه شرف را به آنجا برده بودند. دو هفته بوى بيمارستان، حال مادر را خراب مىكرد. شرف ناراحت بود كه پدر و مادرم را نبايد اذيت و آزار مىكردند. كى به آنها خبر داده؟ بابا، چطور بايد شرف جبران كند؟ چطور بايد از خجالت در بيايد؟ توى هورالعظيم، گلولهاى كه توى كبدش نشسته بود، باعث شرمندگى شرف شود. قول گرفته بود كه ديگر پدر و مادرش اينطور به زحمت نيافتند. حالا يكى از حرفهايش به مادر همين است. مادر مىگفت: چهار ماه است كه از شرف خبرى نيست. بابا بايد برود دنبال شرف. بابا بيمارستان و قولى كه به شرف داده را يادآور مىشود. اين يكى از حرفهايى است كه از ته دل بابا نيست، اما مىزند. يكى ديگر از حرفها اين است كه اگر اسير باشد يا مجروح، خبرمان مىكنند. من جايى نمىروم. ديگر نمىگويد كه اگر شهيد شده باشد، چه. مادر هى حرص مىخورد و مىگويد برو، برو دنبال شرف. اسم شرفالدين را مادربزرگ انتخاب كرده بود براى نوهاش. او هم دل توى دلش نيست. هر سه دارند از پا در مىآيند. بابا اما نمىخواهد دنبال خبر برود و به هر بهانهاى سر مىگرداند. از چيزى خبر دارد؟ لام تا كام حرف نمىزند. مادر اين روزهاست كه مىخواهد خودش شال و كلاه كند و برود به خط. او از رفقاى شرف خبر گرفته است. حتى درآورده كه يك چوپان قائمشهرى، درست نزديك عمليات، كنار شرف نشسته. پشت كاميونى كه داشته، مسير پر پيچ و خمى را از يك ارتفاع بالا مىكشيده. كجا مىرفته، چوپان نمىداند. چوپان بعد كه فهميده با شرف همشهرى هستند، با او گرم گرفته و گفته: تو هم چوپانى؟ مادر مىگويد: از بس كه شرف خاكى است. مادر مىگويد: يادتان نيست كه به زيارت امام رضا عليه السلام رفته بوديم و شرف با گل و شيرينى رفته بود به بيمارستان؟ ما هول كرديم كه نكند، آشنايى، فاميلى اينجا بسترى باشد. شرف كلى توضيح داده بود تا همه بفهمند عيادت بيمار، مستحب است و ربطى به فاميل ندارد. چوپان براى مادر تعريف كرد كه بالاخره فهميده شرف طلبه است. خود چوپان هم برادرش طلبه است و حالا آدرس بده و آدرس بگير، مىفهمد كه شرف هم مثل برادرش، لمعتين را تمام كرده. حتى از اين جزئيات، مادر خبر گرفته است، اما از آن به بعد، چوپان ديگر خبرى ندارد. بابا اينها را گوش مىكند و سر تكان مىدهد. انگار كه او چيز بيشترى مىداند. مادر به اين هم بسنده نكرده. يكى ديگر از دوستان شرف را پيدا كرده و خبر نزديكترى بهدست آورده. او براى مادر تعريف كرده كه سوار ماشينى بوديم كه دوست شرف رانندهاش بود. يك ماشين سنگين بدون عيب و نقص و معركه. او بوده و شرف بوده و مهرداد. همهاش هم در طول مسير اين را مىخواندند: شهيدان مىروند نوبت به نوبت. خوش آن وقتى كه نوبت بر من آيد. نوبت به كى مىرسد واقعاً؟ هر سه بههم نگاه مىكردهاند. سر پل مرگِ منتهى به شلمچه، ماشين خود به خود، بدون هيچ نقصى خاموش مىشود. دوباره استارت بزن و روشن كن. كمى برو عقب، فرمان بگير به جلو و باز كه مىخواسته پل را رد كند، ماشين دوباره خاموش مىشود. باز استارت بزن و روشن كن. بار سوم كه ماشين همانجا خاموش شد، هر سه به هم نگاه كرده بودند و هر سه اين شعر را خوانده بودند: شهيدان مىروند نوبت به نوبت خوش آن وقتى كه نوبت بر من آيد. يقين كرده بودند كه نوبتِ يكى از آنهاست. مادر مىگفت هم مهرداد هست و هم آن رفيقش كه راننده بود. پس چهار ماه است كه شرف كجا مانده؟ پدر اما انگار مىدانست. مىگفت بهزودى معلوم مىشود. بابا، بيا و برو دنبال شرف. نه، بهزودى مىآيد. نمىگفت شرف مىآيد مىگفت بهزودى خبرى مىآيد. مادر صبرش لبريز شده بود. همان روزى كه مادر ساك بست تا خودش به جبهه برود، خبر شهادت شرف را به قائمشهر آوردند.