حشمت الله رضایی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
سوم دی ۱۳۴۲، در روستای
علمده شرقی از توابع
شهرستان محمودآباد متولد شد. هفتمین فرزند خانواده بود. پدرش خیرالله، خادم حسینیه و مورد اعتماد مردم بود و مادرش فاطمه اکبرزاده نام داشت. تحصیلات خود را تا پایان دوره متوسطه ادامه داد و دیپلم علوم تجربی گرفت. سپس در
دانشگاه علوم اسلامی رضوی مشهد به تحصیل پرداخت. مجرد بود. بهعنوان بسیجی از
لشکر ۵ نصر در رسته
اطلاعات و عملیات و با تخصصهای
تخریبچی،
امدادگر و کمک
آرپیجیزن در جبهه حضور یافت. سال ۱۳۶۳، هنگام خنثیسازی مین در
هویزه، بر اثر انفجار مین مجروح شد و انگشت شست خود را از دست داد و دو انگشت دیگرش نیز از کار افتاد. چهارم دی ۱۳۶۵، در منطقه
شلمچه و در جریان
عملیات کربلای چهار، بر اثر اصابت ترکش
خمپاره به سر به شهادت رسید. پانزدهم دی ۱۳۶۵ در
گلزار شهدای علمده شرقی به خاک سپرده شد.
[ویرایش]
توى سنگر نشسته بودم كه آمدى. انگار خدا دنيا را به من داد. به قد و بالايت نگاه كردم. چقدر دلتنگ بودم برايت. چه مهمان عزيزى داشتم و دستم چه خالى بود براى پذيرايى از مهمان عزيز. خستگى از سر و صورتت مىباريد. مىخواستم جاى خواب فراهم كنم براى مهمان عزيز. دو تا پتو داشتم و يك سنگر كوچك. همين! يكى از پتوها را تا كردم و گذاشتيم زير سرِمان. يك پتو هم شد رواندازمان. تو كه كنارم بودى احساس آرامش عميقى داشتم. صدايت مىكردم برادر بسيجىام! ياد بچگىهايت افتاده بودم. ياد ده سالگىات كه يك برادر سپاهى دانش روانۀ مدرسهات كرد. كلاس چهارم و پنجم را با هم خواندى. هنوز توى مدرسه راهنمايى درس مىخواندى كه انقلاب پيروز شد. تازه دبيرستانى شده بودى كه چاووش ندا داد هر كه دارد هوس كرب و بلا بسم الله. گفتى بسم الله و رفتى. امدادگر، تخريب چى، كمك آرپى جى زن. فرقى نداشت برايت. سوسنگرد، آبادان، بستان، بدر، مجنون.. مىگفتى اسلام، مىگفتى رهبر. چشمهايم سنگين شد. خسته بوديم. شوخى كه نبود ميدان كارزار. تير و تركش و خمپاره و پوتين و لباس رزم، گرما و سرما، شب وروز. نزديك اذان صبح بود كه با زمزمۀ دعا و مناجاتت بيدار شدم. داشتى با حال عجيبى نماز شب مىخواندى. نگاهت مىكردم و حظ مىكردم. مثل مادر. جانِ فاطمه خانم بود و جان تو، برادر كوچك من! ته تغارىِ خانۀ حاج خيرالله بودى. خيراللهِ خادم حسينيه. همۀ روستا مىدانستند پدرت مددكار افتادگان است. اصلاً تقوا و اخلاقِ خوش و ايثار را از پدرومادرمان به ارث بردى. تو هربار مىرفتى يك منطقۀ جنگى. هر بار يك مسئوليت. توى همين آمدن و رفتنها دَرسَت را هم خواندى. ديپلم تجربى گرفتى از دبيرستان امام خمينى فريدونكنار. توى همان چند روز مرخصى، حواست به مادر هم بود. به خواهرهايت و به من و داداش حسن. چه محبتى مىكردى به خواهرزادهمان. حواست به نوجوانهاى روستا هم بود. پايگاه مقاومت بسيج شهيدكلاهدوز، كلاس عقيدتى و آموزشى. عضو انجمن و شوراى روستا و دبيرستان هم بودى. راستى حشمت. خسته نمىشدى؟ برادر رزمنده ام؟ تو نماز شب مىخواندى و من محو تماشايت بودم. بى جهت نبود كه با آن سن كم، پيشنمازِ هم سنگرهايت بودى. شيفتهات بودند. مىگفتند حشمتالله هم شوخى و خنده دارد هم تقوا و اخلاص. تو قنوت مىگرفتى و من نگاه مىكردم به انگشت شستى كه نبود. تخريبچى بودى آن موقع. سال ۶۳، توى هويزه داشتى مين خنثى مىكردى كه انگشتت قطع شد. دو تا انگشت ديگر هم از كار افتاد. بيمارستان سوسنگرد، مشهد و بعد تهران. توى بيمارستان بودى كه خواب ديدى. خواب امام حسين عليه السلام را. و آن دو انگشت شفا پيدا كرد. برادر جانباز من! نماز خوانديم. بودنت غنيمت بود برايم. مىخواستم حرف بزنى. گفتم: حشمت جان پس درس و دانشگاهت؟ سال ۶۵ بود كه توى كنكور سراسرى شركت كردى. يادت هست؟ چه كِيفى كرديم وقتى توى مرحله اول آزمون پزشكى قبول شدى. تو اما دلت جاى ديگرى بود. پيش كبوترهاى حرم. خودش نظر كرد. دانشگاه علوم اسلامى مشهد مقدس پذيرفته شدى. يادت هست وقتى مىرفتى؟ مادر با يك چشم اشك مىريخت و با چشم ديگر مىخنديد! دردانهاش را سپرد دست امام هشتم. منتظر بودم جوابم را بدهى. لبخند زدى. گفتى «وقتى برگشتم ان شاءالله». من اما مىدانستم خيال برگشتن ندارى. با بچههاى دانشگاه آمده بودى. لشكر پنج نصرخراسان. كربلاى ۴ بود. اطلاعات عمليات بودى آن موقع. داشتيد از اروند عبور مىكرديد كه زخمى شدى. با لباس غواصى. راستى حشمت جان! چند وقت پيش، هم رزمهايت را هم آوردند. ما رفتيم استقبالشان، ولى خوب شد تو نبودى. آخر مىدانى؟ دستهايشان بسته بود. نمىتوانستند تو را در آغوش بگيرند. برادرِغواصم! هم سنگرهايت گفتند وقتى زخمى شدى گريه مىكردى. بى صدا. شايد با خودت مىگفتى اين بارهم لياقتش را نداشتم. داشتى با خدا حرف مىزدى كه خمپاره سوت كشيد و آمد. سَرَت برادر سرت! و امان از دل مادر! آمديم بيمارستان آمل. قد و بالايت. انگشت شستى كه نبود و شد نشان حشمتالله رضايى. با همين جاى خالى انگشت شناختيمت. با هم آمديم عَلَمده. يادت هست چه جمعيتى آمده بود پيشوازت؟ و مادر... يادت هست؟ پيكر بى سرت را در آغوش گرفته بود. دلش پر مىزد براى ديدن چهره ات. داغ جوان ديده بود مادر. ولى او شاگرد همان مكتبى بود كه تو برايش سر داده بودى. برايش نوشته بودى: مادرجان! نكند در نبودن من زارى كنى. نوشته بودى از كشته شدن در راه دوست چه باك كه ما پيروِ حسين زمانيم. نوشته بودى: عاشق بيچاره هيچ وقت از معشوق حقيقىاش دست برنمى دارد تا زمانى كه در لقاى دوست و در رحمت بى انتهايش فانى گردد. همه ديدند مادر كنار بدن بى جان تو انگار دوباره جان گرفت. بلند گفت: «خدا را شكر مىكنم كه پسرم لياقت شهادت داشت. خوشحالم كه پسرم سرش را فداى اسلام و امام حسين كرد.» يادت هست كه چه ولولهاى افتاد توى جمعيت؟ خيلىها بعد از رفتن تو و صحبتهاى مادر آمدند جبهه. آمدند ببينند چگونه مىشود فناى فىالله شد. برادر شهيد من!