اسماعیل شکوری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
دهم تیر ۱۳۳۹، در روستای
پسکلایه بزرگ از توابع
شهرستان تنکابن به دنیا آمد. چهارمین فرزند خانواده بود. پدرش حسین و مادرش صغرا شکوری نام داشت. پس از طی تحصیلات مقدماتی، در
دانشگاه تربیت معلم چالوس به ادامه تحصیل پرداخت و همزمان جهت فراگیری علوم دینی وارد
حوزه علمیه شهید مطهری تنکابن شد. سوم فروردین ۱۳۶۱ ازدواج کرد. به عنوان بسیجی از سوی
لشکر ۲۵ کربلا، گردان مالک اشتر، با تخصص
تیربارچی و قبضهچی
تفنگ ۱۰۶ م.م در جبهه حضور یافت. هفتم اردیبهشت ۱۳۶۶ در تکهای پدافندی منطقه
ماووت (
بانه) پس از
عملیات کربلای ده بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. پیکرش پس از حدود دو ماه مفقودیت، تفحص و به زادگاهش منتقل شد. پنجم تیر ۱۳۶۶ در گلزار شهدای روستای پسکلایه بزرگ تنکابن به خاک سپرده شد.
[ویرایش]
مقابل گندمزار پدرش نشسته بود و به چيزى فكر مىكرد. دستم را روى شانهاش گذاشتم. سربرگرداند و نگاهم كرد: بدجور كشتىهايت غرق شده پسرعمو! بلند شد: عبادالله!، تا حالا شده بين رفتن و ماندن گير افتاده باشى؟! برايم پيش نيامده بود؛ زيرا مانند او بلندپرواز نبودم. همۀ زندگى من در اين روستا خلاصه مىشد. درسخواندن و كاركردنم هم. اما اسماعيل با من فرق داشت. دانشگاه قبول شد، اما نرفت. تحصيل در حوزۀ علميه را بر آن ترجيح داد و راهى تنكابن شد و در مدرسۀ شهيد مطهرى مقدمات خواند. دل در دلش نبود براى معلم شدن. به مدرسۀ تربيت معلم رفت و پس از مدتى دينى و قرآن تدريس كرد. عشق اول و آخرش معلمى بود كه به آن رسيد. نمىدانم چه شده و كجا گير كرده بود تا اينكه خودش پاسخم را داد و مرا به از فكر بيرون آورد. - رفته بودم اداره براى انتقالى. قبول نكردند از تنكابن به قم بروم. - اسماعيل جان، خب در تنكابن بمان! - مىخواستم به قم بروم تا هم تدريس كنم، و هم از حوزۀ آنجا استفاده كنم. - چرا موافقت نكردند پسرعمو؟ - گفتند در روستا به شما بيشتر نياز است. - دهانشان را بايد بوسيد. مردم روستاى پسكلايه به تو نياز دارند. هم معلمى، هم امام جماعت. در شوراى روستا هم رأى آوردهاى. آخر چرا مىخواهى بروى؟ دستش را روى گندمها گرفت و نوازششان كرد. گفتم: مگر عاشق معلمى نيستى؟ اينجا و آنجا كه فرقى نمىكند. تنكابن هم حوزه دارد. ابروهايش را بالا انداخت و برايم از عشق ديگرش گفت: جبهه واجبتر است. همتش را داشت كه به جبهه برود؛ همانطور كه همت رسيدگى به كارهاى پايگاه بسيج را داشت. سالهاست كه او را مىشناسم؛ حتى بيشتر از پدرش، عمو حسين، از كارهاى پسرش خبر دارم. روزهاى بسيارى اسماعيل را ديدهام؛ روزهايى كه محصول زمين عمو را به شهر مىبرد و مىفروخت؛ روزهايى كه به تظاهرات و راهپيمايى مىرفت و مخفيانه در جلسات دينى شركت مىكرد؛ روزهايى كه براى روستا، روحانى مىآورد تا سخنرانى كند و مردم از اوضاع آگاه شوند. كمتر كسى را مانند او ديدهام كه در نوجوانى و جوانىاش اينقدر پرتلاش باشد. اگر او نبود، نمىدانستم دستغيب و امام خمينى و آيتالله طالقانى كيستند؟ اسماعيل بود كه مرا با كتابها و سخنرانىهاىشان آشنا كرد، آن هم زمانى كه من متوجه نبودم وقتى متوجه شدم، رهايش نكردم و بيشتر روزها در پايگاه و مسجد بودم؛ كنار اسماعيل مىماندم و به كارها مىرسيديم و نوارهاى سخنرانى و اعلاميههاى امام خمينى رحمه الله را دستهبندى مىكرديم و لذت مىبرديم همراه پسرعمويم وارد عالم ديگرى شدهام. اسماعيل جهانى را به من نشان داد كه حتى سختىهايش زيبا بود. مبارزه با ظالم و ايستادن در برابر ظلم، كار بزرگى بود كه اسماعيل به من آموخت. آنقدر شبوروز مشغول شده بوديم كه به او مىگفتم: بايد لحاف تشكهاىمان را بياوريم مسجد. انقلاب پيروز شد؛ ولى اسماعيل از منافقان بيم داشت و باز هم مسجد و پايگاه را رها نكرد. شبها در مسجد مىمانديم و گشت مىزديم. صبح كه مىشد، نماز مىخوانديم و به خانه مىرفتيم. من گاهى خسته مىشدم و گوشۀ مسجد مىخوابيدم؛ اما اسماعيل بيشتر شبها چشم بر هم نمىگذاشت. مدام اطراف مسجد و پايگاه گشت مىزد تا خيالش راحت شود شخص مشكوكى را آنجا نمىبيند. اسماعيل از كنار مسائل راحت رد نمىشد و مىگفت: بىتفاوتى در جامعه، مرگ انسان مسلمان است. كسى كه مثل حيوان بخورد و بخوابد و دلش براى اسلام نسوزد، اين نشانۀ مرگ سياه اوست. حتى زمانى كه برخى مردم روستا پشت سرش حرف زدند، حاضر نشد از كارهايش دست بكشد. جوانهاى روستا ناآگاه بودند و اسماعيل براىشان كلاسهاى دينى گذاشته بود؛ پرسشهاى بسيارى داشتند و اسماعيل پاسخگوىشان بود. در جواب لطفهاى او، برخى اهالى پسكلايه، حرفهاى ناروا مىزدند؛ اما اسماعيل ناراحت نمىشد و مىگفت: بايد آنچه را كه بر ما تكليف شده، انجام دهيم. با شروع جنگ، براى جوانها آموزش نظامى گذاشت و خودش نيز دورۀ تكميلىاش را گذراند. سه ماهى در جبهه بود؛ اما فكر نمىكردم دوباره بخواهد برود. همين كه برگشت و به بچهها قرآن و دينى درس داد، گفتم ديگر ماندنى شده. - اين را يادگارى داشته باش. من ديگر برنمىگردم. عكس كوچكى را جلويم گرفته و نگاهم مىكند. عكس را از او گرفتم. قد و بالاى اسماعيل در عكس خوب پيدا بود. اگر زن عمو صغرا آن را مىديد، مىگفت: قربان محمد رشيدم بروم. از كودكى، اسماعيل را محمد صدا مىكرد. ما هم گاهى به او مىگفتيم محمداسماعيل. اما من بيشتر عادت داشتم اسماعيل صدايش كنم. عكس را در جيب لباسم گذاشتم و خنديدم: برمىگردى و مى شوى معلم بچههاى روستاى پسكلايه بزرگ. تبسم با معنايى كرد و دستش را تكان داد: خداحافظ! دست داد و با عجله رفت. از اهالى روستا شنيدم كه پيششان رفته و از همه حلاليت طلبيده. سفارشهايش را نيز كرده بود: به خانوادۀ شهدا احترام بگذاريد و به آنها رسيدگى كنيد. بيشتر به عبادت بپردازيد تا به خدا نزديكتر شويد. نگران همسرش، فاطمه، هم بود و سپرده بود با او مهربانتر باشند. خانۀ نيمهتمامش را با وام تكميل كنند تا همسرش سرپناه داشته باشد. از مسئولان خواسته بود كه به مستضعفان رسيدگى كنند و كاغذبازىها را كنار بگذارند. گفتند ۶۶/۲/۲۷ در كربلاى ده شهيد شده. گفتند عمليات در منطقۀ سردشت و بانه بوده و مفقودالجسد شده. دو ماه بعد منطقۀ ماووت را تخليه كرده و پيكرش را آوردند. بميرم كه دستوپاهايش جدا شده بوده. همان دستوپاهايى كه در راه خير قدمها برداشته بودند. دوست داشتم براى آخرين بار با من سخن بگويد. به عكسى كه داده بود، نگاه كردم و اسماعيل را بوسيدم و وصيتش را خواندم: برادران حزبالله و امت شهيدپرور! خداى نكرده يك وقت رفاه زندگى و راحتطلبى را پيشۀ خود نسازيد كه اين از آفات انقلاب است و خواست دشمنان انقلاب هم همين است.... اسماعيل، هم عشق به تدريس و حوزه داشت، هم عشق به جبهه و چه زيبا عشق واقعىاش را پيدا كرده و به آن رسيده بود! به او عجيب غبطه مىخورم!