• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

احمد رضاپور فتیده

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



یکم فروردین ۱۳۴۷، در روستای گرامجان از توابع شهرستان چالوس متولد شد. نهمین فرزند خانواده بود. پدرش علی‌اکبر و مادرش فاطمه غم‌انگیز نام داشت. تحصیلات خود را تا پایان دوره راهنمایی ادامه داد و سپس چهار سال در حوزه علمیه شهید حاج ابوالفضل تهران به تحصیل علوم دینی پرداخت. مجرد بود. به‌عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا در جبهه حضور یافت. پنجم اردیبهشت ۱۳۶۶، در منطقه حاج عمران بر اثر اصابت ترکش به سینه و قطع دست به شهادت رسید. دوازدهم اردیبهشت ۱۳۶۶ در گلزار شهدای یوسف‌رضا چالوس به خاک سپرده شد.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

نگاه كن مادر، ديگر نارنجك در دست من نيست. فوارۀ خون را از رگ‌هاى كتفم تماشا كن! حمام خون را شنيده بودم؛ اما باورم نمى‌شد كه براى غسل شهادت بايد ميان خون خودم غرق شوم. راستى مادر، آن صبح بهارى سال ۴۷ كه ميان روستاى گرامجان مرا به دنيا آوردى، هيچ فكر مى‌كردى سرانجام قصۀ نهمين فرزندت به بانه ختم شود؟ هرچند خاك كردستان مدت‌هاست برايم بوى كربلا را مى‌دهد. عمليات والفجر ده را نه فقط به خاطر رمز يا رسول‌اللّه اش، كه به خاطر همين لحظات دوست دارم. اكنون مى‌فهمم چرا جنين بايد نه ماه در رحم مادر بماند. امروز نه ماه مى‌شود كه در اين چهار بار اعزام به خاك جبهه آمده‌ام. پس جاى تعجب نيست اگر امروز تولد من باشد. هرچند آخرين بارى كه به خواهرم زنگ زدم، خيلى بى‌تابى كرد؛ مانند بى‌تابى من در سيزده‌سالگى؛ روزى كه تو را در مزار روستا دفن كرديم؛ آنها تن بى‌جان تو را دفن كردند و من، همۀ وابستگى‌هايم را؛ تو رفتى در دل خاك آرام گرفتى، بى‌قرارى‌هاى من شروع شد. اما حزن سنگينى سينه‌ام را مى‌فشرد. چنان بى‌تاب بودم كه براى مدتى به خانه خواهرم در قم رفتم. آنجا بود كه صداى مبارزه را شنيدم؛ وقتى برگشتم، همه دنيا برايم شده بود انقلاب و امام. تصوير شاه را از كتاب‌ها جدا مى‌كردم و پشت و روى آن شعارهاى انقلابى مى‌نوشتم. سپس آن را ميان حياط خانه‌ها مى‌انداختم. آنها كه از شاه مى‌ترسيدند يا هنوز باورشان نمى‌شد كه انقلاب پابرهنه‌ها ثمرى داشته باشد، بارها مرا كتك زدند. يك‌بار كه با سر و صورت خونى به خانه آمدم، ميان حياط روى زمين افتادم. سه روز خواهرهايم مانند پروانه دورم چرخيدند تا توانستم دوباره روى پايم بايستم. پس از انقلاب نيز ماجرا ادامه داشت؛ يكى از معلم‌هاى مدرسه كه پيرو منافقان بود، سر كلاس حرف‌هايى مى‌زد كه مجبور شدم آنها را براى خواهرم تعريف كنم. خواهر به من ياد داد كه پيش از آمدن او روى تخته سياه آيه: «إِنَّ اَلْمُنٰافِقِينَ فِي اَلدَّرْكِ اَلْأَسْفَلِ مِنَ اَلنّٰارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيراً» (نسا: ۱۴۵) را بنويسم. وقتى معلم وارد كلاس شد و اين آيه را ديد، مرا از صف دانش‌آموزانى كه قرار بود آنها را به كوه ببرد، بيرون كرد تا در آخرين روز مدرسه مرا بيازارد. با وجود اين مبارزه ادامه داشت؛ هنوز هم ادامه دارد؛ با آنكه نارنجك دستم را قطع كرده و تير مستقيم به سينه‌ام نشسته. مادر، مبارزه را از خودت ياد گرفته‌ام، از همۀ ايستادگى‌ات در برابر مشكلات زندگى. شوخى نبود، نُه بچه را در روستاى شمالى، با دست خالى و رنج روزگار به دندان بكشى و پابه‌پاى پدر بجنگى تا نان حلال سر سفره ما باشد. همان طور كه پيامبر فرموده: «به دنبال روزى حلال رفتن، جهاد در راه خداست». شبى كه داشتم با ماژيك بر مهرهاى نماز شعار انقلابى مى‌نوشتم، لذت مبارزه را چشيدم؛ ماه رمضان بود و من همه مهرها را از مسجد به خانه آورده بودم دو طرف مهر وقتى شعار نوشتم، آنها را به مسجد برگرداندم. شب كه مردم به مسجد آمدند، غلغله‌اى به پا شد. مردمى كه هنوز حقيقت را دربارۀ امام نمى‌دانستند، چنان از شاه ترسيده بودند كه به جنب‌وجوش افتادند تا خرابكار را بيابند. همه مى‌گفتند: «كار پسر كوچك على‌اكبر است». باز هم چنان كتكى خوردم كه تا چند روز بدنم درد مى‌كرد. اما تو يادم داده بودى كه روى پايم بايستم؛ پس از تو نيز روى‌پاايستادن را در حوزۀ حاج ابوالفتح تهران تجربه كردم. به تهران رفته بودم تا دورۀ آموزش تعمير تلويزيون و لوازم برقى بگذرانم. دلم پريشان بود. احساس مى‌كردم چيزى كم دارم. براى همين تصميم گرفتم به جبهه بروم؛ اما پدر راضى نمى‌شد. از او خواستم استخاره بگيرد. استخاره‌اش كه خوب آمد، باز هم راضى نبود. سه بار استخاره را تكرار كرد و سپس با غمى كه در چشمانش موج مى‌زد، گفت: «استخاره كه خوب است». برخاست و از اتاق بيرون رفت. به پايش افتادم و التماسش كردم كه به رفتن من دل بدهد. به جبهه رفتم؛ اما گمشده‌ام را وقتى يافتم كه آيت اللّه محمدتقى جعفرى من و دوستم را به يادگيرى علوم دينى سفارش كرد. وقتى در تهران، زندگى طلبگى را شروع كردم، مى‌پنداشتم دوباره متولد شده‌ام. چند هفته پيش بود كه هم‌حجره‌اى‌ها برايم مهمانى خداحافظى گرفتند. وقت خواب، برايم رختخوابى پهن كردند. به ياد برادرانم در جبهه افتادم؛ نمى‌توانستم قبول كنم كه سرهاى رزمنده‌ها روى كلوخ سنگر باشد. گفتم در چنين شرايطى رختخواب بر من حرام است. همين‌جا بود. زير همين آسمان بانه. شبانه دست به قلم بردم و وصيتم را نوشتم. هنگام نوشتن كنارم بودى، مادر. موقعى كه خودكارم بر صفحه حركت مى‌كرد: «خدايا، خداوندا، تو را شكر مى‌كنم كه به من قدرت دادى تا حق را از باطل تشخيص دهم و به جبهۀ حق عليه باطل بيايم و با كفار بجنگم.» بيا مادر، بيا سرم را بر دامن بگير! رفيق همسنگرم خودش را به من رسانده. به زحمت لب باز مى‌كنم و از او مى‌خواهم كه سرم را روى زانوى خود بگيرد. خون از تنم فوران مى‌كند و دنيا هر لحظه براى من كمرنگ‌تر مى‌شود؛ مانند بى‌رنگى روزى كه تو را به سوى غسال‌خانه مى‌برديم. مى‌دانم تا لحظات ديگر كه همۀ رنگ‌ها مقابلم محو مى‌شود، خود را به من مى‌رسانى و مرا در اين سفر ابدى همراهى مى‌كنى، مادر؛ همان‌طور كه مى‌دانم كتاب‌هايى كه با پول شهريه‌ام براى وقف امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف خريده‌ام، در دنيا جاودانه مى‌ماند؛ مانند همان لباس گرمى كه به رفيق قزوينى‌ام دادم؛ درحالى‌كه مى‌دانستم پولى براى خريد لباس گرم ندارد. همسنگرم سرم را روى زانو گرفته و مى‌كوشد جلوى خون را بگيرد. مادر، دست مرا از روى زمين برندار! بگذار اين استخوان‌هاى فروپاشيده با خاك بانه يكى شود. آن‌جا را نگاه كن، مادر، تو هم دارى مى‌بينى‌؟ آيا اين آقاى سبزپوش، همان مولاى من است‌؟ آيا اين خانم باوقار، مادر شهدا، حضرت زهرا عليهاالسلام است‌؟!






جعبه ابزار