ابوالقاسم رزاقی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
یکم مهر ۱۳۳۱، در روستای
ناریان از توابع
شهرستان طالقان متولد شد. چندمین فرزند خانواده بود. پدرش احمد، روحانی بود و مادرش سیده فاطمه میرقیاثی نام داشت. از حدود پنجسالگی، آموزش قرآن و خواندن و نوشتن را نزد جدش، میرزا محمد رزاقی، آغاز کرد. سپس برای ادامه تحصیلات حوزوی به قم رفت و مراحل مقدمات و سطح را گذراند و وارد درس خارج فقه و اصول شد. در این دوره از محضر استادانی همچون
آیتالله مشکینی و
آیتالله جعفر سبحانی بهره برد. سال ۱۳۵۴ ازدواج کرد و صاحب دو دختر و دو پسر شد. در دوران تحصیل و پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، در مناطق
چالوس،
سلمانشهر،
عباسآباد،
تنکابن و
رامسر به فعالیتهای تبلیغی و سخنرانی پرداخت و در مبارزات علیه
حکومت پهلوی نیز فعالیت داشت. سال ۱۳۶۳، از حوزه انتخابیه تنکابن و رامسر با کسب ۹۳ درصد آرا به
مجلس شورای اسلامی راه یافت و در
کمیسیون دفاع عضویت داشت. یکم اسفند ۱۳۶۴، در جریان حمله جنگندههای عراقی به هواپیمای حامل آیتالله
فضلالله محلاتی و جمعی از نمایندگان و مسئولان، در حوالی
اهواز به شهادت رسید. پیکرش در
گلزار شهدای علیبنجعفر قم به خاک سپرده شد.
[ویرایش]
بايد نمايندۀ تنكابن را مىديدم؛ بايد دستش را مىبوسيدم بهدليل اين همه غيرت و مرام و مردانگىاش. از جنوب تا تنكابن فقط به اين فكر مىكردم كه چطور حرفم را شروع كنم. با پنج كلاس سوادى كه داشتم به دنبال كلماتى مىگشتم كه حق مطلب را ادا كنم. - حاجآقا شما، جون خانوادۀ منو نجات داديد. خدا خير دنيا و آخرت بهتون بده. پدرم گفتن كه براى دستبوسى خدمتتون برسم. اگر كمكهاى شما در برف و يخبندان نبود، معلوم نبود چه بلايى سر مردم ده مىآمد. پدرم گفتن كه با قاطر كلى پيت نفت و آذوقه.... از ترمينال تا خيابان اصلى تنكابن و دفتر نمايندۀ مجلس، راه بسيارى نبود. پياده راه افتادم و همينطور جملههايم را براى خودم تكرار مىكردم. همين كه به خيابان اصلى پيچيدم، با جمعيت مواجه شدم. متعجب به جمعيت سياهپوش چشم دوختم؛ ولولهاى به پا بود. پيرمردى كه نزديكم ايستاده بود، وقتى مرا ديد با لبخند به سمتم آمد. دستانش را از هم باز كرد و بدون مقدمه مرا در آغوشش فشرد و سر و صورتم را با بوسههايش خيس كرد. - عين پسر شهيدمى. از جبهه مياى؟ - سلام پدر جان. بله جبهۀ جنوب خدمت مىكنم. پيرمرد همينطور خيره سر تا پايم را نگاه مىكرد. معذب بودم. پرسيدم: چرا اينقدر اينجا شلوغه؟ - براى تشييع شهدا جمع شديم. مگه خبر ندارى پسرم؟ در آسمون اهواز دو روز پيش بعثىها هواپيماى ما رو زدن. همين پنجشنبهاى كه گذشت. اول اسفند. - خبرش رو شنيدم. هواپيماى دشمن با موشك، هواپيماى ما رو زده. شنيدم حدود چهل نفر از نمايندههاى مجلس و مسئولان قضايى هم در اون هواپيما بودن. پيرمرد سرش را به نشانه تأسف تكان داد. جمعيت شروع كردند به لااله الا الله گفتن و آرام به راه افتادند. پيرمرد دستى به شانهام زد و گفت: همراه ما مياى؟ - نه، بايد برم كار مهم ادارى دارم. - به خاطر مراسم تشييع همهجا تعطيله. پيرمرد اين را گفت و به همراه دوستانش پشت جمعيت به راه افتاد. من نيز با جمعيت همراه شدم. رودى از جمعيت سياهپوش جارى شد. - چرا شهيد رو نمىبرن سمت گلزار شهدا؟ - شهيد وصيت كرده يا در تهران كنار شهيد رجايى و باهنر به خاك بسپارندش يا در قم كنار شهداى ديگه. - چند بچه داشت؟ - دو پسر و دو دختر. بچههاش كوچكاند. بنده خدا فقط ۳۳ سالش بود. - از عكسش معلومه كه خيلى جوون بوده. بىاختيار گفتوگوى دو مرد كنارىام را شنيدم. كنجكاو شدم تا عكس شهيد را از روى پلاكارد ببينم. چهرۀ مهربان و جوانى داشت. با عمامه سفيد و عينك. زير عكس نوشته شده بود: شهيد ابوالقاسم رزاقى متولد ۱۳۳۳/۷/۳ روستاى ناريان از توابع طالقان. پس شهيد نيز روستازاده بود. سخنران پشت بلندگو از شهيد محلاتى و شهيد رزاقى گفت. - شهيد رزاقى فرزند اول خانواده رزاقى بود. ابوى ايشان نيز همانطور كه مستحضريد از روحانيون به نام هستند. اين شهيد در دامن پاك مادر سيده و پدر روحانى بزرگ شد و از سن پنجسالگى بهخاطر هوش وافر به مكتبخانه جد بزرگوارشان رفت تا قرآن بياموزد. شهيد دوران ابتدايى را در روستاى ديزان، همجوار روستاى خودشان با موفقيت به پايان رساند و از سال ۱۳۴۴ وارد حوزۀ علميۀ قم شد. از محضر اساتيد بزرگوارى همچون آيتالله جعفر سبحانى، آيتالله حسين نورى همدانى، آيتالله مشكينى، آيتالله مكارم شيرازى و بزرگان ديگر كسب فيض كرد. من تا آن روز اسم شهيد رزاقى را نشنيده بودم و او را نمىشناختم. سخنران كاغذى در دست داشت و همينطور از فضايل اخلاقى و كمالات دو شهيد براى جمعيت مىگفت. - شهيد رزاقى تحقيقات گستردهاى دربارۀ معارف قرآن و نهجالبلاغه و صحيفۀ سجاديه داشتند و چندين كتاب دراينزمينه به يادگار گذاشتهاند. كتاب سوگندهاى قرآن، مسجد، پايگاه توحيد و تقوا، گامى در شناسايى علماى اسلام، پرتويى از صحيفۀ سجاديه. شش كتاب ارزشمند و صدها مقالۀ علمى فقط بخشى از آثار گرانقدر اين شهيد مىباشد. با خودم فكر كردم كه مگر يك نفر چقدر مىتواند فعاليت داشته باشد؟ - ايشان مسئوليت عقيدتى _ سياسى آموزشگاه افسرى و همينطور مسئوليت _ عقيدتى سياسى دانشكده عالى فرماندهى ستاد را بر عهده داشتند. تمام هوش و حواسم به صحبتهاى سخنران بود. - علم دوستى و اخلاص و تواضع ايشان و همينطور تلاش و ادبشان بر هيچكس پوشيده نبود. هركس كه يكبار با اين بزرگوار برخورد داشت، شيفتۀ اخلاق خوبش مىشد. مردم گريه مىكردند؛ گويى عزيز خودشان را از دست داده بودند. - اين شهيد بزرگوار در وصيتنامهاش آورده: شهادت در راه خدا را آرزوى بزرگ خود مىدانم و همينطور استجابت اين جمله از دعاى افتتاح را كه و قتلاً فى سبيلك فوفق لنا. - خوش به سعادتت شهيد رزاقى كه به آرزويت رسيدى. از ميان جمعيت خودم را كنار كشيدم تا هرچه زودتر به دهمان بروم. از نگهبانى كه در نزديكىام ايستاده بود، پرسيدم: فردا ادارهها بازند؟ بايد نمايندۀ تنكابن رو ببينم. نگهبان چشمانش سرخ بود و با بغض گفت: نماينده تنكابن شهيد شده. مات و مبهوت به صورت نگهبان چشم دوختم. نگهبان ادامه داد: اين جمعيت براى تشييع پيكر شهيد رزاقى، نمايندۀ تنكابن و رامسر جمع شدند. مرد بود؛ يك مرد واقعى. با شنيدن اسم شهيد رزاقى ديگر توان ايستادن نداشتم. پشتم را به ديوار دادم و روى زمين نشستم. - يعنى در تشييع نمايندۀ تنكابن شركت كردم!؟ بايد دستش رو ببوسم و از طرف پدرم از او تشكر كنم. از جايم بلند شدم. جمعيت را بهسرعت كنار زدم و خودم را به جلو كشاندم. هرچه به تابوت شهيد نزديك مىشدم، فشار جمعيت بيشتر مىشد. سرانجام خودم را به پيكر شهيد رزاقى رساندم. دستم را روى تابوت گذاشتم و با گريه گفتم: سلام حاجآقا. ديگر هيچچيز به يادم نيامد. به تابوت بوسهاى زدم و چشمانم تار مىديد. از جمعيت دور شدم و به سمت روستاىمان راهى شدم. بايد به پدرم بگويم كه اول اسفند سال ۶۴ هرگز در تاريخ ايران فراموش نمىشود، چون مردان بزرگى را در آن هواپيما از دست داديم؛ بايد به پدرم بگويم كه بار بعد وقتى از جبهه براى مرخصى آمدم، يكراست به قم مىروم تا در گلزار شهداى آنجا شهيد رزاقى را زيارت كنم. حرفهاى بسيارى داشتم تا براى مردم روستا بگويم. بايد همه، نمايندۀ تنكابن را مىشناختند.