• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

سیدحسین آقامیرتبار خشکرودی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



چهارم فروردین ۱۳۴۷، در روستای خشکرود از توابع شهرستان بابلسر متولد شد. چندمین فرزند خانواده بود؟ پدرش سیدعباس و مادرش سیده معصومه میربابایی نام داشت. تحصیلات خود را تا پایان دوره راهنمایی ادامه داد و سپس در حوزه‌ علمیه فریدون‌کنار و مدرسه علمیه امامیه ساری تا سطح دو به تحصیل پرداخت. مجرد بود. در عملیات والفجر ۶ بر اثر موج انفجار مجروح شد. به عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا با تخصص امدادگر و بی‌سیم‌چی در جبهه حضور یافت. ششم اردیبهشت ۱۳۶۶ در منطقه بانه (ماووت) طی عملیات کربلای ۱۰ بر اثر اصابت ترکش به سر به شهادت رسید. پیکرش دهم اردیبهشت ۱۳۶۶ در گلزار شهدای خشکرود به خاک سپرده شد. (برادرش سید احمد، روحانی است.)

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

به جمعيت كه مثل سيل در گلزار خشك‌رود سرازيرند نگاه مى‌كند. تا به حال چنين تشييعى به چشم خود نديده بود. تمام عمر از چنين روزى مى‌ترسيد و حالا با آمدن آن روز قلبش آرام بود. انگار بار سنگينى را زمين گذاشته باشد و طوفانى را پشت سر. تمام اضطراب هجده‌ساله‌اش ناپديد شده بود. حسين‌آقا روى دست‌ها جابه‌جا مى‌شد و پيش مى‌رفت و نگاه مادر روى دست‌ها مى‌چرخيد. حسين‌آقا را ساده به دست نياورده بود. برايش نذر حضرت عباس عليه السلام كرده بود. تا آمل را كوبيده و رفته بود به امامزاده عبدالله. قلبش مسير را نشان داده بود... تنش مى‌لرزيد. شادى و غم در جانش به هم آميخته بود. چندين ماه بعد وقتى حسين‌آقا را روز عيد قربان به دنيا آورد، دلهره در جانش افتاد. در شاليزارها بين ساقه‌هاى درگِل‌رفته برنج، وقتى حسين‌آقا با دوستانش جنگ‌بازى مى‌كرد، عصبانى مى‌شد. حسين‌آقا سنگر درست مى‌كرد و مى‌ايستاد. پاهايش تا زانو گلى مى‌شد. فرياد مى‌كشيد: «اينجا كمين خودى است.» تفنگ چوبى‌اش را بالا مى‌گرفت و به جلال و سيدحسن شليك مى‌كرد. بچه‌ها كنار راه باريكه بين مزارع برنج سنگر مى‌گرفتند، مى‌دويدند، بوى برنج تازه را به ريه مى‌كشيدند و مى‌خنديدند. مادر نمى‌دانست با پسرى كه در خانه بند نمى‌شود، بايد چه كار كرد. انگار فضاى خشك‌رود برايش كم بود. دست دوستانش را گرفت و گفت مى‌خواهد برود فريدونكنار. مادر گفت: «آنجا چه خبر است‌؟» حسين‌آقا به مادرش آينده‌اى را نشان داد كه قرار است روحانى شود، با عمامه مشكى‌رنگى كه هركسى نمى‌تواند بر سرش بگذارد. مادرش خنديده و قربان قد و بالاى پسرش رفته بود. مى‌دانست دلش تنگ مى‌شود، اما نمى‌توانست پرهاى حسين‌آقا را ببندد. براى بزرگ كردنش هزار زجر كشيده بود. تصورش را نمى‌كرد كه بعد از رضايتِ رفتن حسين‌آقا به حوزه، بايد به خيلى چيزها رضايت دهد. حسين‌آقا هرجا كه مى‌نشست مى‌گفت: «راه خودتان را انتخاب كنيد؛ راهى كه شما را به سعادت ابدى برساند»، و هربار به دنبال سعادت ابدى‌اش دويده بود: در حوزه؛ در خانه؛ حجره؛ كنار دوستانش. مادر مى‌رفت به شاليزار. داس را به ساقه‌هاى برنج مى‌كشيد. در سرش مى‌خواست ريشه‌هاى عميق دوست داشتنِ حسين‌آقا را كم كند. حسين‌آقا هر روز به هجده‌سالگى‌اش نزديك‌تر مى‌شد. فكر مى‌كرد كمتر ديدنش، اتفاق خوبى است. مى‌تواند كم‌كم عادت كند. حسين‌آقا كم مى‌آمد و بيشتر مى‌رفت. اكثر اوقات را با دوستانش سارى بود. سطح يك حوزه تازه تمام مى‌شد كه فكر رفتن به جبهه كرد. مادر گفت: «پدرت رفت. برادرهايت رفتند. ديگر نيازى به رفتن تو نيست. آنها رفتند و وظيفه‌شان را انجام دادند و برگشتند.» «خب ديگر.... پس حالا نوبت من است كه بروم. رضايت بده مادرجان. من بايد بروم.» مادر اخم كرد. رو برگرداند. حسين‌آقا نزديكش شد و زير گوشش گفت: «خدا مى‌داند هيچ‌جا بهتر و باصفاتر از ماندن پيش پدر و مادر نيست، به‌خصوص ايام نوروز. اما متأسفانه دشمنان آرامش را از همۀ كسانى‌كه احساس مسئوليت مى‌كنند سلب كرده. اين‌چنين افرادى نمى‌توانند در خانه‌شان باشند. باور كنيد نمى‌توانند....» مى‌دانست مادرش از چه چيز مى‌ترسد. غمِ چشم‌هايش را مى‌خواند. «شما بارها براى من تعريف كرديد. معلوم است كه براى من خيلى زحمت كشيديد. براى من رنج فراوانى كشيديد؛ آن‌همه زحمت و مشقت طاقت‌فرسا. حتى گفتيد كه من در بچگى نزديك بود بميرم، ولى با التماس زياد شما به دست دكتر نجات يافتم. حالا بايد ثمرۀ آن‌همه زحمت و سختى را بگيريد؛ چون ما همه امانت خدا هستيم. فكر مى‌كنم كه از اين‌همه زحمت براى من، قصدتان اين بود كه بزرگ شوم تا كارى براى شما انجام دهم. بدانيد كه با شهادت من، حاصل آن‌همه زحمت را گرفته‌ايد؛ حاصل معنوى كه پيش خدا از همه‌چيز باارزش‌تر است.» مادر مى‌دانست كه پسرش راه سعادت ابدى‌اش را پيدا كرده. نمى‌توانست با نارضايتى‌اش سنگِ جلوى پا و خارِ گوشۀ دل باشد. رضايت داد و هربار كه حسين‌آقا مجروح از جبهه برگشت، وسعت دلش بزرگ‌تر شد: يك‌بار از گوش؛ يك‌بار از پا. آخرين‌بار كه مى‌رفت، ستاد جانبازى‌اش را هفتادوپنج درصد اعلام كرده بود. چهره حسين‌آقا مى‌آيد جلو چشم‌هاى مادر. آخرين بار عجيب مى‌تابيد در لباس خاكى‌رنگ با موهاى كوتاه و مشكى و چشمان روشن. از سپاه آمدند. گفته بودند: «عمليات كربلاى ده؛ روز دوازدهم رمضان؛ ارديبهشت.» گفته بود: «حسينم را بايد در كربلاى بانه از دست مى‌دادم. گفتيد تركش خمپاره به سر و دستش خورده بود؟... امان! پسرم نذر حضرت عباس عليه السلام بود.» - مجروح شده بود. گذاشتندش پشت وانت تا از خط برگردند. مى‌خواستند برسانندش به بيمارستان صحرايى. - به لب‌هاى پسرم آب رساندند؟ - دشمن مسير را آتش‌باران كرده بود. يك خمپاره هم خورد به ماشين مجروحان. حسين‌آقا همان‌جا تمام كرد. - امان! پسرم نذر حضرت عباس عليه السلام بود. پيكر را مى‌گذارند در قبر. صداى صلوات مى‌آيد. پيرزن‌ها مويه مى‌كنند. دستان كسى مدام روى سر جمعيت گلاب مى‌پاشد. رمضان به نيمه رسيده است. بهارنارنج از سر درختان گلزار آويزان است. مادر نفس بلندى مى‌كشد. اشك، صورتش را قاب مى‌گيرد. لبخند مى‌زند. انگار طوفانى را پشت سر گذاشته باشد. امانتش را پس داده است. حاصل زحمتش را گرفته است. مداح از پشت بلندگو وصيت‌نامۀ حسين‌آقا را بلند مى‌خواند: «رفتم جبهه تا براى هميشه زنده بمانم. اى حسين، اگر در كربلا نبوديم تو را يارى كنيم...، اكنون براى نجات كربلاى حسين عليه السلام و حفظ اسلام و نجات امت الهى، به نبرد برمى‌خيزيم.»






جعبه ابزار