حبیب الله فلاح نژاد رستمکلایی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
بیست و چهارم فروردین ۱۳۴۸، در شهر
رستمکلا از توابع
شهرستان بهشهر به دنیا آمد. چندمین فرزند خانواده بود؟. پدرش سبزعلی و مادرش صدیقه هادیان نام داشت. پس از اتمام دوره راهنمایی در زادگاهش، به فراگیری علوم دینی روی آورد و به مدت یک سال در
حوزه علمیه ملا صفرعلی بهشهر به تحصیل پرداخت. مجرد بود. به عنوان پاسدار وظیفه از سوی
لشکر ۲۵ کربلا رهسپار جبهههای نبرد شد و در رسته ادوات (خدمه
توپ ۱۰۶ و
دوشکا) خدمت کرد. یکم شهریور ۱۳۶۷ در منطقه
دارخوین بر اثر سانحه رانندگی حین مأموریت و
ضربه مغزی به شهادت رسید. پیکر او پس از تشییع، در هفتم شهریور ۱۳۶۷ در
گلزار شهدای بهشت فاطمه بهشهر به خاک سپرده شد.
[ویرایش]
دلم شور میزند؛ گرچه همه چیز تمام شده و میرویم تا جنازه ات را تحویل بگیریم میدانم که همه چیز تمام شده و دیگر تو را ندارم. تصور چهره تو که تا ساعتی دیگر آن را خواهم دید مرا دیوانه می.کند برادر آخرین باری که تو را دیدم از حمام بیرون آمده بودی و در آینه خودت را تماشا میکردی و وقتی دیدی من با لیوان شربت از آشپرخانه بیرون آمده ام لبخند زدی و با زبان بذله گویت گفتی: ببین من چقدر روشن شده ام خیال میکنم خیلی زیبا شده ام. شیطنت جوانانه ات برای من که خواهر بزرگت بودم لطیفه آشنایی بود آرام خندیدم و گفتم که تو همیشه زیبا بوده ای. جوابی که بر زبان آوردی مرا برای چنین روزی آماده میکرد شاید این بار شهید شوم دلم در سینه فروریخت و به جای مادر و پدر پریشان شدم. تو که رفتی گوشه اتاق نشستم و سیزده سالگی ات را ورق زدم چقدر التماس و پافشاری کردی و تا پدر اجازه دهد به جبهه بروی. اما پدر با دستهای کارگری اش شقیقه های خود را فشرد و استغفرالله گفت. ، و سفارش کرد که بنشینی و درست را بخوانی به هر کاری دست زدی تا بتوانی بروی اما نشد روزی در خانه نشسته بودیم که معلمهایت آمدند تا با پدر حرف بزنند. آقا معلمت میگفت تو سر کلاس حواست به درس نیست می گفت انگار در عالم دیگری گم شده ای و دستشان کوتاه است تا تو را به درس و مشق برگردانند. تو رفتنی شده بودی برادر از آخرین روزهای فروردین ۴۸ که مادر قنداقه ات را به دستم داد تا میان گهواره ،بخوابانم میان همان لالاییها میفهمیدم که بی دلیل حبيب الله این خانه نشده ای پدر هرشب که از کارخانه چیت سازی برمیگشت تو را در آغوش میگرفت و به چشمانت خیره میشد. وقتی به دبستان ،رفتی برای یادگیری قرآن به مسجد روستا میرفتی بهشهر را دوست داشتی مخصوصاً زمانی که راه میانبر خود را برای رسیدن به جبهه رفتن به حوزه دیدی. به مدرسه علمیه ملاصفرعلی بهشهر رفتی و عضو بسیج شدی تا مگر اینبار با این جثه لاغر چهارده ساله ات بتوانی برات رفتن به رزم را از مکتب امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بگیری پیش از آن بارها تو را در صحنه های انقلاب دیده بودم مادر همیشه نگرانت بود و با دلواپسی میگفت سر نترسی داری و شعارهای انقلابی سر میدهی. در همان نوجوانی به ورزش روی آوردی و کم کم در هنرهای رزمی برای خودت پهلوانی شدی با آن جسم نحیف، چنان در جبهه دلاورانه جهاد کردی که به زودی با بدنی مردانه و قامتی ،رشید که جلوه ای از عظمت خداوند بود، برگشتی. وقتی به دیدارت ،آمدم دستت میان گچ بود شکسته بود اما مثل همیشه لبخند میزدی قبل از آنکه بیایی خبر کارهایت را در جنوب داشتم برادر که همزمان با تو در خوزستان ،بود خبر غیرتمندی ات را برایم آورده بود. گفته بود که چطور سر شب با جوانهایی که برای دو دختر مزاحمت ایجاد کرده بودند رفتار کردی ایستادی و نهی از منکرشان کردی ولی آنها کوتاه نیامدند و به جای آنکه راهشان را کج کنند و بروند تو را زیر مشت و لگد گرفتند؛ آن هم در بحبوحه جنگ و چند نفر به يك نفرا؟ با سر و صورت خونین از روی زمین برخاستی و گفتی حالا که مرا هم زده اید پس کاری به کار این خانمها نداشته باشید. بگذارید بروند. ناموس تو در بهشهر بود و غیرتمندیات در خوزستان؛ گویی همۀ ایران را ناموس و حریم خدا میدیدی خون غیرتت در برابر بعثی ها هم به همین شدت به جوش می آمد. برای همین تا دستت را از گچ درآورند دوباره به میدان برگشتی برگشتی و چیزی نگذشت که این بار با پای شکسته تو را برگرداندند. دلت بی قرار بود کتابهای حوزه هم آرامت نمیکرد روی همین پای شکسته هم بند نمیشدی. اخبار را میشنیدی و بیتاب تر از قبل هوای رفتن میکردی هنوز شکستگی پایت خوب نشده بود که دوباره به جبهه برگشتی. هر مرتبه ما اصرار میکردیم برای ماندن و تو تقلا میکردی برای رفتن برای اجازه گرفتن از خانواده آن قدر رنج کشیده بودی که حتی در وصیت نامه ات هم نوشتی در راه یاری دین انسان ساز اسلام بر سختیها شکیبا باشید. در کمبودها نق نزنید و تقصیر را به گردن مسئولین نیندازید. یادآور میشوم اگر فرزندانتان خالصانه از شما تقاضا کردند که به ایشان اجازه دهید تا به جبهه اعزام شوند و حق خود را ادا کنند حتماً مخالفت ننمایید و با روحیه باز آنها را روانه کنید تا باعث سرفرازی شما در جهان آخرت شوند. امسال هوای شهریور برایم از همیشه داغ تر است ببین چگونه عرق از زیر مقنعه ام جاری است. تابستان ۶۷ است و من در کنار خانواده راهی دیدار توام طلبه بسیجی خواهرا شنیده ام در دارخوین تک تیرانداز بوده ای. در کدام قسمت عملیات بود که تصادف بهانه ای شد تا رویای شیرینت به تعجیل بیفتد؟! ضربه ای که بر مغزت خورده و خون را بر پیشانیات جاری کرده میدانم که اگر الان تو را ببینم همان نوری را که در ملاقات آخر در سیمایت ،دیدم در چهره خواهی داشت میدانم که تا ساعتی دیگر میان خیل مردم شهر به سوی بهشت فاطمه علیها السلام بدرقه میشوی و من با خودم فکر میکنم که حقیقت دارد شهدا گلچین شده اند. هنوز بیست سالگی خود را روی زمین ثبت نکرده ای که آسمانیان صدایت زده اند. تو رفته ای و من میان مویههای مصیبت بار پدر و مادر میان اشکهای پیوسته برادرها و خواهرهایت چهره روشن تو را در روز آخر مرور میکنم. الان میان تابوت همان نور فراسویی را میبینم. آری، آن روشنایی که خودت آن روز میان آیینه دیدی همان نور شهادت بود و تو درست فهمیده بودی.