• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

از غدیر تا عاشورا؛ چگونه جامعه اسلامی به کربلا رسید؟

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف





۱ - از مصیبت تا بصیرت؛ نگاهی نو به حقیقت کربلا

[ویرایش]

خداوند متعال در قرآن کریم، در سورهٔ حشر، سرگذشت یهود بنی‌نضیر و سرانجام آنان را بیان می‌کند. سپس با لحنی بیدارکننده در آیه ۲ این سوره می‌فرماید: فَاعْتَبِرُوا یَا أُولِی الْأَبْصَارِ یعنی: پس ای صاحبان بینش و بصیرت! عبرت گیرید. این آیه، یک حقیقت مهم را به ما می‌آموزد: قرآن، تاریخ را برای قصه‌گویی نقل نمی‌کند. هدف قرآن از بیان حوادث گذشته، صرفاً اطلاع‌رسانی نیست، بلکه عبرت‌آموزی است. قرآن از ما نمی‌خواهد فقط تاریخ را بخوانیم؛ می‌خواهد تاریخ را بفهمیم. واژهٔ «عبرت» از ریشهٔ عربی «عَبَر» گرفته شده؛ یعنی عبور کردن. یعنی انسان با دیدن یک حادثه، در ظاهر آن متوقف نشود، از ظاهر عبور کند، و به معنا، علت، و پیام پنهان آن برسد. با این نگاه، وقتی به واقعه عاشورا می‌نگریم، نباید تنها به این بسنده کنیم که چه کسانی شهید شدند؟ و چه مصائبی بر اهل بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله وارد آمد؟ البته این مصیبت، مصیبت کوچکی نیست، این‌ها بسیار بزرگ است اما همهٔ ماجرا نیست. باید از خود بپرسیم: چه عواملی جامعهٔ اسلامی را به جایی رساند که فرزند رسول خدا را به شهادت برسانند؟ چه شد که مردمی با ظاهر اسلام، با نماز، با قرآن، با ذکر نام پیامبر، در برابر فرزند همان پیامبر ایستادند؟ این سؤال، سؤال مهمی است و پاسخ آن را نمی‌شود فقط در ظهر عاشورا جست‌وجو کرد. اگر عاشورا را فقط در محدودهٔ یک روز ببینیم، بخش مهمی از حقیقت آن را ندیده‌ایم. عاشورا یک حادثهٔ ناگهانی و یک‌شبه نبود، بلکه نتیجهٔ یک مسیر طولانی بود؛ یک انحراف تدریجی، یک سیر تاریخی، در متن جامعهٔ اسلامی. و این‌جاست که عاشورا فقط یک مصیبت نیست، یک آینه هم هست. آینه‌ای که هم گذشته را نشان می‌دهد، هم امروز ما را. اگر فقط مصیبتش را ببینیم، اشک می‌ریزیم؛ و اشک بر حسین علیه‌السلام، نعمت بزرگی است. اما اگر عبرتش را هم ببینیم، از خودمان می‌پرسیم: نکند همان عواملی که جامعهٔ آن روز را به کربلا رساند، امروز هم ـ به شکلی دیگر ـ در زندگی ما پیدا شده باشد. نکند غفلت، نکند دنیاطلبی، نکند سکوت در برابر انحراف، نکند عوض شدن جای حق و باطل، باز هم انسان را تا مرز فاجعه پیش ببرد!! لذا برای فهم عاشورا، فقط نباید به صحنهٔ شهادت نگاه کرد؛ باید مسیری را دید که به شهادت ختم شد. باید از ظاهر حادثه عبور کرد، تا به حقیقت حادثه رسید. و آن‌وقت است که انسان می‌فهمد کربلا، فقط یک سرزمین نیست، یک هشدار است، یک مکتب است، یک بیدارباش دائمی برای همهٔ تاریخ است. و البته وقتی انسان این حقیقت را می‌فهمد، مصیبت هم برایش سنگین‌تر می‌شود، چون می‌فهمد آن‌که در کربلا به خون نشست، فقط یک انسان بزرگ نبود، حجت خدا بود، فرزند پیامبر بود، امامِ زمانِ مردم بود و با این همه، او را تنها گذاشتند.

۲ - از سقیفه تا کربلا؛ روایت یک انحراف تاریخی

[ویرایش]

قبل از اینکه بفهمیم فاجعه کربلا چگونه اتفاق افتاد، باید کمی به عقب برگردیم؛ به زمانی که پیامبر اسلام جامعه اسلامی را پایه‌گذاری کرد. پیامبر در چه فضایی مبعوث شد؟ در جامعه‌ای که به آن «عصر جاهلیت» می‌گویند. در آن زمان ارزش انسان‌ها بسیار پایین آمده بود. زور و قدرت معیار حق بود. ثروت ملاک احترام بود. قبیله و نژاد تعیین می‌کرد که چه کسی ارزشمند است. وضعیت زنان از همه دردناک‌تر بود. زن گاهی در حد یک کالا ارزش داشت؛ در کنار شمشیر و شتر و دارایی‌های دیگر. حتی وقتی مردی می‌مرد، همسر او مانند یک میراث میان دیگران تقسیم می‌شد. از همه تلخ‌تر این بود که بعضی پدران، تولد دختر را ننگ می‌دانستند و برای رهایی از این ننگ، دختران خود را زنده به گور می‌کردند. در چنین فضای تاریکی، پیامبر اسلام مبعوث شد. او آمد تا ارزش‌های جدیدی را در جامعه زنده کند؛ ارزش‌هایی مثل توحید، عدالت و کرامت انسان. پیامبر اعلام کرد که ارزش انسان‌ها به قبیله و نژاد نیست، بلکه به تقوا و انسانیت است. قرآن در سوره حجرات آیه ۱۳ می‌فرماید: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ «گرامی‌ترین شما نزد خداوند، پرهیزکارترین شماست.» پیامبر در مدت کوتاهی توانست از قبایل پراکنده و درگیر، یک امت واحد و قدرتمند بسازد. اما پیامبر فقط به زمان خودش فکر نمی‌کرد. او برای آینده امت هم برنامه داشت. به همین دلیل در مناسبت‌های مختلف، و سرانجام در واقعه غدیر خم، دست امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام را بالا برد و او را به عنوان راهنمای بعد از خود معرفی کرد. پیامبر می‌خواست جامعه اسلامی بعد از او بی‌رهبر نماند و مسیر عدالت و هدایت ادامه پیدا کند. اما در سال یازدهم هجری، پیامبر از دنیا رفت. هنوز پیکر پیامبر به خاک سپرده نشده بود که در محلی به نام سقیفه تصمیم دیگری برای حکومت گرفته شد. از همین‌جا کم‌کم مسیر جامعه تغییر کرد. این تغییر ناگهانی نبود. هیچ جامعه‌ای یک‌شبه به فاجعه نمی‌رسد. به مرور زمان، حکومت که باید وسیله‌ای برای خدمت به مردم باشد، به ابزاری برای قدرت و سلطه تبدیل شد. ساده‌زیستی جای خود را به اشرافی‌گری داد. و برخی ارزش‌های جاهلی که پیامبر از بین برده بود، کم‌کم دوباره زنده شد. در سال یازدهم هجری، هیچ‌کس تصور نمی‌کرد تنها پنجاه سال بعد کار جامعه اسلامی به جایی برسد که فرزند همان پیامبر، امام حسین علیه‌السلام، به جرم دفاع از حق، در کربلا به شهادت برسد. آن هم به دست کسانی که خود را پیرو پیامبر می‌دانستند. تاریخ یک درس مهم به ما می‌دهد: اگر جامعه‌ای از ارزش‌های اصلی خود فاصله بگیرد، کم‌کم به جایی می‌رسد که حتی بزرگ‌ترین جنایت‌ها هم برایش عادی می‌شود. مشکل جامعه آن روز این نبود که قرآن نداشتند؛ قرآن در میانشان بود. مشکل این بود که از روح قرآن فاصله گرفته بودند. نام پیامبر را می‌بردند، اما پیام پیامبر در زندگی‌شان کم‌رنگ شده بود. اگر می‌خواهیم عاشورا را درست بفهمیم، باید این مسیر را بشناسیم؛ مسیری که از سقیفه آغاز شد و در سال ۶۱ هجری در کربلا به فاجعه‌ای بزرگ انجامید.

۳ - ریشه‌های عاشورا در عصر علوی

[ویرایش]

پس از حدود بیست‌وپنج سال از رحلت پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله، سرانجام مردم با امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام بیعت کردند و حکومت به دست کسی رسید که پیامبر اسلام در غدیر خم او را به جانشینی خود معرفی کرده بود. اما جامعه‌ای که امام علی علیه‌السلام زمام آن را به دست گرفت، دیگر همان جامعه عصر پیامبر نبود. در این مدت و در دوره خلافت ابوبکر، عمر و عثمان، با گسترش فتوحات و ورود غنائم فراوان، ساختار اجتماعی و اقتصادی جامعه تغییر کرده بود. نظام دیوان عطایا در زمان عمر موجب تفاوت در پرداخت‌ها شد و در دوره عثمان نیز برخی بستگان او از بنی‌امیه به مناصب مهم رسیدند؛ مانند ولید بن عقبه در کوفه، عبدالله بن سعد بن ابی‌سرح در مصر و معاویه بن ابی‌سفیان در شام. در نتیجه، گروهی به ثروت‌های فراوان و امتیازهای ویژه خو گرفته بودند و روحیه دنیاطلبی و تبعیض در بخشی از جامعه شکل گرفته بود. امیرالمؤمنین علیه‌السلام از آغاز خلافت تصمیم گرفت جامعه را به مسیر اصیل اسلام بازگرداند و بیت‌المال را بدون تبعیض میان مسلمانان تقسیم کند؛ زیرا در نگاه او عرب و عجم، قریش و غیرقریش و ثروتمند و فقیر برتری ذاتی بر یکدیگر نداشتند. اما اجرای این عدالت با مخالفت کسانی روبه‌رو شد که در سال‌های پیش از آن از امتیازهای خاص برخوردار شده بودند. از همین رو جامعه اسلامی به سرعت درگیر بحران‌های بزرگی شد و سه جنگ مهم جمل، صفین و نهروان در دوران خلافت آن حضرت رخ داد. در میان این رخدادها، جنگ صفین اهمیت ویژه‌ای داشت. هنگامی که سپاه امیرالمؤمنین علیه‌السلام در آستانه پیروزی بود، سپاه معاویه قرآن‌ها را بر سر نیزه‌ها برد و گروهی از سپاه امام تحت تأثیر ظاهر این حرکت قرار گرفتند. آنان نام قرآن را دیدند اما حقیقت آن را نشناختند و در تشخیص حق و باطل دچار تردید شدند. این حادثه یکی از نشانه‌های ضعف بصیرت در جامعه آن روز بود؛ جامعه‌ای که ممکن بود در برابر ولیّ خدا بایستد و در عین حال گمان کند از قرآن دفاع می‌کند پدیدار شدند. این حادثه یکی از نشانه‌های ضعف بصیرت در جامعه آن روز بود. این مشکل تنها به صفین محدود نماند و در سال‌های بعد نیز ادامه یافت. اگر در صفین گروهی میان علی علیه‌السلام و معاویه مردد شدند، چند دهه بعد در کربلا نیز گروهی میان حسین بن علی علیه‌السلام و یزید دچار تردید شدند. بنابراین عاشورا نتیجه یک حادثه ناگهانی نبود، بلکه حاصل روندی تدریجی از تغییر ارزش‌ها، گسترش دنیاطلبی و کاهش بصیرت دینی در جامعه اسلامی بود؛ روندی که بخشی از آن در دوران خلافت امیرالمؤمنین علیه‌السلام و حوادثی مانند صفین آشکار شد.

۴ - آسیب‌شناسی یک سقوط؛ چگونه جامعه به کربلا رسید؟

[ویرایش]

پس از شهادت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام، مردم با امام حسن مجتبی علیه‌السلام بیعت کردند. امام حسن علیه‌السلام همان راهی را ادامه می‌داد که پدر بزرگوارش دنبال می‌کرد؛ راه حفظ اسلام، دفاع از حق و مقابله با انحراف. اما جامعه دیگر همان جامعه سال‌های نخست اسلام نبود. سال‌ها جنگ، تبلیغات، دنیاطلبی و ضعف بصیرت، روح جامعه را خسته و بیمار کرده بود. بسیاری از مردم دیگر آن استقامت گذشته را نداشتند. عده‌ای حق را می‌شناختند، اما هزینه دفاع از حق را سنگین می‌دیدند. عده‌ای نماز می‌خواندند، اما حاضر نبودند برای حقیقت هزینه بدهند. عده‌ای امام را قبول داشتند، اما دنیا را بیشتر دوست داشتند. امام حسن علیه‌السلام برای مقابله با معاویه آماده شد، اما به تدریج حقیقت تلخی آشکار گردید. بخشی از فرماندهان سپاه امام مانند عبیدالله بن عباس با وعده‌های معاویه سست شدند. گروهی از سران و اشراف کوفه به معاویه نامه نوشتند و پنهانی به او وعده اطاعت دادند و او را به حرکت به سوی خود تشویق کردند. آنان تضمین کردند که اگر معاویه به عراق نزدیک شود، امام حسن را دست‌بسته به او تحویل دهند یا او را ترور کنند. در میان سپاه امام شایعه‌پراکنی شد. شایعاتی نظیر اینکه امام قصد جنگیدن ندارد و میخواد صلح کند یا فرهاندهان تسلیم معاویه شدند و یا به شهادت رسیدند (معاویه یا عوامل او شایعه کردند که: قیس بن سعد کشته شده است. حتی کار به جایی رسید که عده‌ای از افراد اردوگاه امام به خیمه آن حضرت حمله کردند و اموال ایشان را غارت نمودند. اینجا باید به یک نکته مهم توجه کرد: امام حسن علیه‌السلام با کمبود نیرو روبه‌رو نبود؛ با کمبود وفاداری روبه‌رو بود. مشکل، تعداد سربازان نبود؛ مشکل، نبودن بصیرت، استقامت و صداقت بود. در چنین شرایطی، ادامه جنگ می‌توانست به نابودی کامل جبهه حق بینجامد. از همین رو امام حسن علیه‌السلام صلح را پذیرفت؛ اما این صلح از روی ضعف نبود. گاهی شجاعت در شمشیر زدن است و گاهی شجاعت در صبر کردن. امام حسن علیه‌السلام حقیقت را فدای احساسات نکرد. او اسلام را فدای حکومت نکرد. او با صلح خود، هم جان شیعیان حقیقی را حفظ کرد و هم چهره واقعی معاویه را برای تاریخ آشکار ساخت.

اما معاویه پس از این صلح، تنها به حکومت کردن اکتفا نکرد. او فقط یک فرمانروا نبود؛ او یک جریان فکری، سیاسی و فرهنگی ساخت. خطر معاویه فقط در شمشیرش نبود؛ در تغییر دادن ذهن‌ها بود. او فهمیده بود که برای ماندگار شدن حکومت، زور کافی نیست؛ باید افکار مردم را نیز تغییر داد. معاویه سال‌ها برای ساختن فرهنگی تازه تلاش کرد؛ فرهنگی که در آن حق و باطل به آسانی شناخته نشود. فرهنگی که در آن شخصیت‌ها با پول و مقام خریداری شوند. فرهنگی که در آن دنیا از دین مهم‌تر شود. فرهنگی که در آن مردم به جای اینکه بپرسند «حق چیست؟»، بپرسند «سود ما در چیست؟» او از ابزار تبلیغات به خوبی استفاده کرد. منبرها را در اختیار گرفت. کارگزاران خود را در شهرهای مهم گماشت. فضای عمومی جامعه را به گونه‌ای ساخت که بسیاری از حقایق وارونه جلوه داده شود. کم‌کم نسلی در حال شکل گرفتن بود که علی علیه‌السلام را کمتر می‌شناخت و تبلیغات حکومت را بیشتر می‌شنید. آسیب بزرگ‌تر، گسترش دنیاطلبی بود. ثروت، مقام، امنیت و رفاه به تدریج به ارزش‌های اصلی تبدیل شدند. بسیاری از خواص جامعه که روزی در کنار حق بودند، آرام‌آرام به سکوت روی آوردند. نه اینکه حق را نشناسند؛ بلکه هزینه دفاع از حق را سنگین می‌دیدند. وقتی خواص سکوت کنند، مردم سرگردان می‌شوند. وقتی عالمان، بزرگان و شخصیت‌های اثرگذار سکوت کنند، باطل فرصت پیدا می‌کند خود را به جای حق بنشاند. جامعه‌ای که خواص آن دنیاطلب شوند، دیر یا زود عوام آن نیز به دنبال دنیا خواهند رفت. اینجاست که سخن امام حسین علیه‌السلام معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند: «النّاسُ عَبيدُ الدُّنيا، وَالدِّينُ لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِم، يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايِشُهُم، فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّيَّانُونَ.» یعنی: مردم بنده دنیا هستند و دین تنها بر سر زبانشان جاری است. تا زمانی گرد دین می‌گردند که زندگی‌شان تأمین شود؛ اما هنگامی که با بلا و امتحان آزموده شوند، دینداران واقعی اندک می‌شوند.

مشکل جامعه آن روز این نبود که مردم ظاهر دین را نمی‌شناختند. بسیاری نماز می‌خواندند، روزه می‌گرفتند و نام پیامبر اسلام را بر زبان داشتند. مشکل این بود که دین در جان آنان ریشه ندوانده بود. دین تا جایی برایشان ارزش داشت که با دنیایشان تعارض پیدا نکند. اما وقتی میان حقیقت و منفعت، میان امام و امنیت، میان دین و دنیا باید انتخاب می‌کردند، بسیاری دنیا را انتخاب کردند. همین فرهنگ بود که در کوفه نیز خود را نشان داد. بسیاری از مردم کوفه امام حسین علیه‌السلام را می‌شناختند. برای ایشان نامه نوشتند. دعوت کردند. اما وقتی ابن زیاد تهدید کرد، ترسیدند. وقتی پول داد، بعضی جذب شدند. وقتی مقام وعده داد، بعضی سکوت کردند. همان مردمی که دعوت کرده بودند، در لحظه امتحان کنار کشیدند. پس شمشیر روز عاشورا فقط در کربلا فرود نیامد؛ آن شمشیر سال‌ها پیش در فضای آلوده شام ساخته شده بود. یزید عاشورا را آغاز نکرد؛ یزید محصول جامعه‌ای بود که معاویه ساخته بود. در این دوران، حکومت نیز به تدریج تغییر ماهیت داد. در منطق اسلام، حکومت باید امانت باشد، نه غنیمت. حاکم باید خدمتگزار امت باشد، نه مالک مردم. اما در دوران معاویه، خلافت آرام‌آرام رنگ سلطنت گرفت. بیت‌المال ابزار خریدن افراد شد. منبر ابزار تبلیغات حکومت شد. دین ابزار توجیه قدرت شد. و اوج این انحراف زمانی آشکار شد که معاویه تصمیم گرفت فرزند خود، یزید را به جانشینی برگزیند. این تصمیم، نقطه عطف بزرگی در تاریخ اسلام بود. خلافتی که باید بر پایه شایستگی، عدالت و ارزش‌های دینی باشد، به سلطنت موروثی تبدیل شد. اینجا جامعه اسلامی یک گام بزرگ از آرمان‌های پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فاصله گرفت. اما برای تحقق چنین انحرافی، ابتدا باید موانع بزرگ برداشته می‌شدند. یکی از بزرگ‌ترین موانع، وجود امام حسن مجتبی علیه‌السلام بود. امام حسن علیه‌السلام شخصیتی نبود که بتواند مشروعیت‌بخش سلطنت اموی باشد. از همین رو، بر اساس گزارش مشهور تاریخی، آن حضرت با دسیسه معاویه و به وسیله مسمومیت به شهادت رسیدند. شهادت امام حسن علیه‌السلام فقط پایان زندگی یک امام مظلوم نبود؛ نشانه‌ای از عمق انحرافی بود که جامعه را فرا گرفته بود. جامعه‌ای که امام حسن علیه‌السلام را تنها گذاشت، بیست سال بعد آماده پذیرش حکومت یزید شد. جامعه‌ای که فرماندهانش با پول خریده شدند، چگونه می‌توانست در برابر یزید مقاومت کند؟ جامعه‌ای که خواصش سکوت کردند، چگونه در روز امتحان سربلند می‌شد؟ پس باید گفت امام حسن مظلوم خیانت خواص بود و امام حسین مظلوم سکوت خواص؛ اما ریشه هر دو مصیبت یکی بود: دنیاطلبی و ضعف بصیرت.

پس از مرگ معاویه در سال ۶۰ هجری، یزید به حکومت رسید. اما مسئله فقط عوض شدن یک حاکم نبود. مسئله این بود که انحرافی که سال‌ها در حال رشد بود، اکنون آشکار شده بود. معاویه بسیاری از کارها را با ظاهرسازی و سیاست انجام می‌داد، اما یزید حتی زحمت حفظ ظاهر را نیز به خود نمی‌داد. یزید نه جایگاه علمی لازم را داشت، نه جایگاه معنوی، نه شأن اخلاقی و نه شایستگی دینی برای رهبری امت اسلامی. در گزارش‌های تاریخی، او به بی‌قیدی، دنیاطلبی و رفتارهای ناسازگار با شأن خلافت اسلامی شناخته شده است. اکنون سؤال اصلی این است: چگونه جامعه‌ای که پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله در آن زندگی کرده بود، به جایی رسید که چنین فردی بر آن حکومت کند؟ پاسخ روشن است: وقتی بصیرت ضعیف شود، وقتی دنیاطلبی گسترش پیدا کند، وقتی خواص سکوت کنند، وقتی حقیقت در میان تبلیغات گم شود، نتیجه چیزی جز ظهور یزید نخواهد بود. مهم‌ترین اقدام یزید پس از رسیدن به قدرت، گرفتن بیعت از امام حسین علیه‌السلام بود. او می‌دانست تا زمانی که حسین بن علی علیه‌السلام بیعت نکند، حکومتش مشروعیت نخواهد یافت. از همین رو به حاکم مدینه دستور داد از امام حسین علیه‌السلام بیعت بگیرد.

اینجا امام حسین علیه‌السلام در برابر یک انتخاب تاریخی قرار گرفت. اگر بیعت می‌کرد، یعنی این انحراف بزرگ را تأیید کرده بود. یعنی پذیرفته بود که خلافت پیامبر به سلطنت اموی تبدیل شود. یعنی پذیرفته بود کسی مانند یزید بر امت اسلامی حکومت کند. اما اگر بیعت نمی‌کرد، باید آماده سختی، هجرت، تهدید و شهادت می‌شد. اینجا بود که امام حسین علیه‌السلام آن سخن ماندگار را فرمود: «مِثْلِی لا یُبَایِعُ مِثْلَهُ» یعنی: کسی مانند من با کسی مانند او بیعت نمی‌کند. این جمله بسیار عمیق است. امام نفرمود فقط «من با یزید بیعت نمی‌کنم»؛ بلکه فرمود: «مثل من با مثل او بیعت نمی‌کند.» یعنی این یک مسئله شخصی نیست؛ یک معیار تاریخی است. حق نمی‌تواند با باطل سازش کند. امام هدایت نمی‌تواند به حکومت فساد مشروعیت بدهد. پس امام حسین علیه‌السلام فقط با یک فرد به نام یزید مقابله نکرد؛ با یزیدی شدن جامعه مبارزه کرد. با تبدیل دین به ابزار قدرت مبارزه کرد. با خاموش شدن غیرت دینی مبارزه کرد. با عادی شدن ظلم مبارزه کرد. با جامعه‌ای مبارزه کرد که در آن حق تنها مانده بود و باطل بر منبر نشسته بود. از همین جا نهضت امام حسین علیه‌السلام آغاز شد؛ نه برای قدرت، نه برای حکومت، نه برای پیروزی ظاهری، بلکه برای اصلاح امت پیامبر. چنان‌که خود فرمود: «إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الإِصْلَاحِ فِي أُمَّةِ جَدِّي» یعنی: من برای طلب اصلاح در امت جدم قیام کردم. پس اگر بخواهیم این بخش را در یک جمله خلاصه کنیم، باید بگوییم: عاشورا از محرم سال ۶۱ آغاز نشد؛ عاشورا نتیجه سال‌ها فاصله گرفتن جامعه از ارزش‌های پیامبر بود. و اگر بخواهیم آن را در یک جمله دیگر کامل کنیم، باید بگوییم: یزید قاتل امام حسین علیه‌السلام بود، اما آنچه کربلا را پدید آورد، دنیاطلبی، سکوت خواص، تحریف حقیقت و ضعف بصیرت جامعه بود.

۵ - نتیجه‌گیری و ورود به کربلا

[ویرایش]

تا به حالا سفری کوتاه اما سرنوشت‌ساز را در تاریخ اسلام مرور کردیم؛ سفری از روزهای نورانی حضور پیامبر اعظم صلی‌الله‌علیه‌وآله تا آستانه بزرگ‌ترین حادثه تاریخ. دیدیم که رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله جامعه‌ای بر پایه توحید، عدالت، اخلاق و هدایت اهل‌بیت علیهم‌السلام بنا نهاد؛ جامعه‌ای که قرار بود با تمسک به قرآن و عترت، راه هدایت را تا قیامت بپیماید. اما پس از رحلت پیامبر، انحراف آغاز شد و جامعه، آرام‌آرام از فضای ناب دوران نبوی فاصله گرفت. در عصر امیرالمؤمنین علیه‌السلام مشاهده کردیم که عدالت‌خواهی امام با مقاومت دنیاطلبان روبه‌رو شد و در میدان صفین، غبار فتنه چنان برخاست که بسیاری در تشخیص حق و باطل دچار تردید شدند. در دوران امام حسن مجتبی علیه‌السلام نیز دیدیم که خیانت خواص، سستی یاران و ضعف وفاداری، جبهه حق را تضعیف کرد. پس از آن، در حکومت معاویه، فرهنگ دنیاطلبی، تبلیغات سازمان‌یافته، تحریف حقیقت و سکوت خواص، به تدریج به یک جریان فراگیر تبدیل شد و سرانجام، یزید بر مسند قدرت نشست؛ شخصیتی که نه یک حادثه اتفاقی، بلکه نتیجه طبیعی انحرافی طولانی و تدریجی بود. اگر بخواهیم همه این مسیر پنجاه‌ساله را در چند واژه خلاصه کنیم، باید بگوییم: غفلت مردم؛ سکوت خواص؛ دنیاطلبی؛ تحریف حقیقت و قدرت‌طلبی حاکمان. همه دست به دست هم داد تا جامعه اسلامی به یکی از بزرگ‌ترین امتحان‌های تاریخ خود برسد.
کربلا ناگهان به وجود نیامد. عاشورا محصول یک روز، یک ماه یا حتی یک سال نبود. عاشورا ثمره انحراف‌هایی بود که سال‌ها بر روی هم انباشته شد؛ انحراف‌هایی که اگرچه آرام و تدریجی بودند، اما سرانجام جامعه را به نقطه‌ای رساندند که فرزند پیامبر خدا در میان امت جدّ خویش تنها ماند. اما این تمام حقیقت نیست. در همان فضای تاریک، چراغ‌هایی نیز روشن ماندند؛ انسان‌هایی که حقیقت را شناختند و برای آن ایستادند. حبیب بن مظاهر ایستاد، مسلم بن عوسجه ایستاد، زهیر بن قین ایستاد، و در قله همه آنان، حسین بن علی علیه‌السلام ایستاد؛ امامی که حاضر شد همه هستی خود را تقدیم خدا کند، اما در برابر باطل سر تسلیم فرود نیاورد. از همین رو، عاشورا تنها روایت یک شهادت نیست؛ روایت رویارویی دو جبهه است: جبهه آنان که حق را شناختند و هزینه ایستادگی بر آن را پرداختند، و جبهه آنان که حقیقت را به بهای دنیا فروختند. و این بزرگ‌ترین درس تاریخ است؛ اینکه هیچ جامعه‌ای یک‌شبه به انحراف نمی‌افتد و هیچ انسانی نیز یک‌شبه حسینی یا یزیدی نمی‌شود. انتخاب‌های کوچک امروز، موضع‌گیری‌های به ظاهر ساده، سکوت‌های بی‌جا، دلبستگی‌های اندک به دنیا و چشم پوشیدن از حقیقت، سرنوشت‌های بزرگ فردا را رقم می‌زند. این همان عبرتی است که تاریخ برای همه نسل‌ها به یادگار گذاشته است.


رده‌های این صفحه : محرم




جعبه ابزار